من نان حیات ام؛ هرگز گرسنه نگردد آن که سوی من آید؛ تشنه نگردد هرگز آن کس که به من ایمان آورد. یوحنا 6:35
۱۳۹۴/۱۱/۳۰
بازداشت و تعطیلی صنفی بهاییان در ایران!؟
شانزده شهروند بهایی در آبان ماه گذشته در شهرهای ایران مختلف بازداشت
شدهاند.
ماموران وزرات اطلاعات صبح روز یکشنبه ٢۴ آبان
با مراجعه به خانههای برخی شهروندان بهایی در شهرهای تهران، اصفهان و مشهد، ۱۶ نفر
را بازداشت کردهاند. اسامی
افراد بازداشت شده به شرج زیر است.
تهران: صهبا فرنوش، نگار باقری، نوا منجذب، یاور حقیقت، نوید اقدسی
و هلیا مشتاق.
اصفهان: کیوان و پروین نیکآیین. یگانه آگاهی، متین جانمیان، عرشیا
روحانی، نوید همت.
مشهد: ساناز اسحاقی، نیکا پاکزادان، فرزانه دانشگری و نغمه ذبیحیان.
از سوی دیگر اداره اماکن نیروی انتظامی، ۱۵ واحد
صنفی متعلق به شهروندان بهایی را در شهرهای ساری، قائمشهر و تنکابن استان
مازندران، پلمپ کرده است. یک شهروند بهایی به ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق
بشر در ایران (خبرگزاری هرانا) گفته است که پلمپ کردن مغازهها احتمالن به این
دلیل است که صاحبان آنها، روز شنبه ۲۳ آبان، مغازههایشان را تعطیل
کرده بودند.
شنبه گذشته یکی از تعطیلات مذهبی بهاییان بوده و صاحبان بهایی
مغازههای پلمپ شده هم به آیین خود عمل کرده و مغازههایشان را باز نکرده بودند. به
گفته این شهروند بهایی در آیین بهاییت، ۹ روز
تعطیل مذهبى وجود دارد که گاهی با تعطیلات رسمى در تقویم ایران همزمان نیستند. در
آیین بهایی، کسب و کار در این روزها جایز نیست و بهاییان این روزها را تعطیل مىکنند،
اما اداره اماکن مىگوید حق تعطیل کردن کار در این روزها را ندارید و بهایىها هم
قبول نمیکنند.
اسامی شهروندان بهایی صاحب واحدهای صنفی پلمپ شده، در خبرگزاری
هرانا به این شرح منتشر شده است.
در شهر ساری، اشکان خلیلی (سیم پیچی)، بهزاد ذبیحی (عینک
فروشی)، بزرگمهر حر (عینک فروشی) و هوشمند گلی (پوشاک)
در قائمشهر، نیما نوعخواه (اسباببازی فروشی)، سهراب لقایی
(عینک فروشی)، سهیل حقدوست (عینک فروشی)، فرزاد ثابتی (آپاراتی)، نیما میری
(آرایشی و بهداشتی) و چنگیز درخشانیان (آرایشی و پزشکی).
در شهر تنکابن، امید قادری (فروشنده دزدگیر)، فرهاد تقیپور
(فروشنده و نصاب کولر)، روحالله ایقانی (تعمیرکار یخچال)، میشل و آرمین اسماعیلپور
(فروشنده و نصاب کولر).
پلمپ محل کار شهروندان بهایی از جمله اقداماتیست که اداره اماکن
پیش از این نیز بارها انجام داده است.
۳۲ واحد صنفی بهاییان در شهر
ساری هم در شش ماه اول سال جاری پلمپ بوده است. همچنین تعطیل کردن ۵۰ محل
کسب در کرمان، ۲۳ محل کسب در رفسنجان، شش محل کسب در جیرفت، شش محل کسب
در نشتارود تنکابن و چندین محل کسب و کار دیگر در یزد، قائمشهر، ویلاشهر و نجفآباد،
نمونههایی از ادامه فشارهای اقتصادی بر بهاییان ایران در سال گذشته است. فشارهایی
که از ابتدای قدرت گرفتن جمهوری اسلامی، آغاز شده است.
هرانا با بررسی آییننامه اجرایی ماده ۲۸ قانون
نظام صنفی نوشته است که تعطیلی غیرمجاز واحدهای صنفی در صورتی مشمول پیگیری است که
اولا بیش از ۱۵ روز باشد و ثانیا بدون اطلاع مراجع رسمی باشد، «در حالیکه جمع کل
تعطیلات رسمی مذهبی بهاییان از ۱۵ روز در کل سال کمتر است و
شهروندان بهایی بارها موضوع تعطیلات رسمی و مذهبی خود را با مراجع ذیربط در میان
گذاشتهاند. در چند سال گذشته، گزارشهایی از تشدید فشارهای امنیتی بر بهاییان در
شهرهای مختلف ایران منتشر شده است.
از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی بهاییان زیادی از محل کارشان
اخراج یا از تحصیل منع شدهاند.
به گفته جامعه بینالمللی بهایی، در دوران پس از انقلاب در
ایران، حدود ۲۰۰ بهایی اعدام شدهاند و ١۵ نفر هم ناپدید
شدهاند.
۱۳۹۴/۱۱/۲۹
شیوع تجاوز جنسی در بند جوانان زندان رجایی شهر!؟
بند جوانان زندان رجاییشهر به محل امن و دلخواهی برای رابطه همجنس بازان و بهشت متجاوزان
جنسی به زندانیان کم سن و سال تر و انقیاد و فرمانبرداری آن ها شهره است؛
جوانانی که نیمه شب توسط زندانیان شرور بندهای دیگر با تهدید وارعاب مورد تجاوز
قرار می گیرند. شاید علت این شهرت به میانگین سنی پایین ساکنان این بند یا توجه و
میل خاص زندانیان شرور سایر بندها به ارتباط با افراد این بند و یا وجود عده ای همجنس گرا برمی گردد که ساکن
اندرزگاه جوانان هستند. جوانان ساکن این بند بین 18 تا 25 سال سن دارند و همین
مساله باعث می شود مرکز توجه زندانیان شرور و خطرناکی باشد که اغلب ساکن بند شش
هستند؛ کسانی که مدت های مدیدی در پشت میله های زندان امکان رابطه جنسی نداشته و
با تهدید و ارعاب و یا با تطمیع و پول و مواد مخدر به جوانان این بند تجاوز می
کنند.
یک زندانی با سابقه که سال ها است در بند زندانیان امنیتی
این زندان در حال تحمل دوران حبس است، می گوید که آش این ماجرا آن قدر شور بوده که
از سوی سازمان زندان ها تا چند سال پیش برای پیش گیری از بیماری های مقاربتی، بین
بند زندانیان شرور کاندوم مجانی توزیع می شده است. شایعات مختلفی در مورد سوء
استفاده باندهای مواد مخدر و حتی مسوولان زندان از جوانان بند 11 زندان رجایی شهر
سینه به سینه و زبان در زبان نقل می شود. زندانیان با سابقه تری که سال ها است
ساکن این زندان هستند، از چند مسوول حفاظت و نگهبانی این بند حرف می زنند که به
خاطر خطاهای مرتبط با سوء استفاده های جنسی در زندان از کار برکنار شده اند.
بند قاتلان زندان رجایی شهر است که در آن زندانیان محکوم به اعدام
و قصاص نگه داری می شوند، مشهورترین بند است. دوربین مداربسته در این بند وجود
ندارد و دوربین راهروها کنترل نمی شوند. در این بند همه روزه دعوا و نزاع های سختی درمی گیرد و در طول یک
ماه، چندین مجروح و حتی نقص عضو به خودش می بیند؛ بندی که اصل حیاتی برای هر
زندانی ساکن آن، حفظ زندگی است. در بند قاتلان هرکس باید فقط مواظب خودش باشد و
اگر نتواند به باند خاصی بپیوندد، باید تاوان تنها بودنش را با تجاوز بپردازد.
رضا فقط آوازه این بند را نشنیده بلکه چند باری هم برای تنبیه، مدتی را در بند اشرار سر کرده، چنین می گوید. قبلا تجاوز جنسی، یا به اصطلاح عروس کردن جوانان در بند اشرار و قاتلان رواج داشت اما امروزه هر یک از این اشرار که مایل به ارتباط جنسی باشند، برای خودشان یک همراه ثابت پیدا می کنند و او را در قبال خدمات جنسی که ارایه می دهد، در زندان محافظت و ساپورت می کنند. دیگر کم تر زندانی جوانی بابت پول، به ارتباط جنسی تن می دهد. قبلن دیده ام که یک جوان به خاطر یک بسته سیگار هم تن به این کارها می داد ولی الان آن ها بیش تر به داشتن یک پشتیبان گردن کلفت در زندان اهمیت می دهند. جوانی که شریک جنسی است را به عنوان بچه می شناسند.
رضا فقط آوازه این بند را نشنیده بلکه چند باری هم برای تنبیه، مدتی را در بند اشرار سر کرده، چنین می گوید. قبلا تجاوز جنسی، یا به اصطلاح عروس کردن جوانان در بند اشرار و قاتلان رواج داشت اما امروزه هر یک از این اشرار که مایل به ارتباط جنسی باشند، برای خودشان یک همراه ثابت پیدا می کنند و او را در قبال خدمات جنسی که ارایه می دهد، در زندان محافظت و ساپورت می کنند. دیگر کم تر زندانی جوانی بابت پول، به ارتباط جنسی تن می دهد. قبلن دیده ام که یک جوان به خاطر یک بسته سیگار هم تن به این کارها می داد ولی الان آن ها بیش تر به داشتن یک پشتیبان گردن کلفت در زندان اهمیت می دهند. جوانی که شریک جنسی است را به عنوان بچه می شناسند.
نقش بچه تنها ارایه خدمات جنسی نیست بلکه همانند یک همسر با او در
اتاقش زندگی می کند، کارهای او را انجام می دهد و همانند یک دستیارتمام وقت، در
اختیار او است. رضا در این باره از شنیده هایش چنین می گوید. بچه برای گردن کلفت
نوبت حمام می گیرد و در جلوی در حمام منتظر می ایستد تا اگر او به وسیله ای احتیاج
داشت، در اختیارش قرار دهد. به خاطر دارم یکی از این اشرار به انفرادی افتاد چون
به نگهبان ها پول پرداخته بود تا آن ها را قانع کند بچه او را نیز به سلولش بیاورند
تا تنها نباشد. اشرار علاوه بر این که بچه دارند، سگ هم دارند. سگ در زندان
اصطلاحی است که برای نگهبان های حمایت گر هر زندانی گردن کلفتی به کار می رود. با
داشتن یک سگ در زندان، می توان مواد مخدر و موبایل به داخل وارد کرد. در این میان،
سگ ها نیز سود می برند و متنفع می شوند.
محمدعلی که در زندان سپیدار اهواز تحقیقاتی در این مورد انجام داده
درباره تجربیاتش چنین می گوید. آن هایی که لواط می کنند، یک خوانده می گیرند که
درست همانند یک همسر ایفای نقش می کند. خوانده تحت حفاظت و حمایت فرد متجاوز قرار
می گیرد؛ این طور است که کس دیگری نمی تواند به خوانده دست درازی یا تعرض کند.
البته چنین افراد گردن کلفتی زیاد نیستند و به تعداد انگشتان دست محدود می شوند
چون وجود فرد قدرتمند دیگری را در قلمرو خودشان برنمی تابند. این افراد در بند
زندانیان اعدامی و یا زندانیان طولانی مدتی مثل محکومان به حبس ابد بیش تر هستند.
حتی از طرف زندان در این گونه بندها کاندوم توزیع می شود تا از همه گیر شدن ایدز و
سایر بیماری های مقاربتی جلوگیری شود.
از رضا می پرسم اگر فرد قربانی به مسوولان زندان مراجعه کرده و
شکایت کند، با او چه برخوردی می شود، او می گوید که عملن هیچ! آن ها می گویند لابد
خودت می خواستی. تنها کاری که انجام می شود، انتقال و جابه جایی فرد متجاوز به بند
دیگری است؛ آن هم در صورتی که قربانی واقعن پی گیری و سماجت کند.
اما زندان قزل حصار قصه دیگری دارد؛ زندانیانی که ساکن آنجا بوده
اند، شهادت می دهند تجاوز مداوم و برده گیری در این زندان که سیاه ترین زندان از
لحاظ زورگیری محسوب می شود، سالیان درازی است که این امر کاملن عادی تلقی می شود. یکی
از ساکنان سابق این زندان چنین روایت می کند. قبلن دسته های شرور و باندهای داخل
زندان، جوانان تازه وارد را بین خودشان تقسیم می کردند و مثل داعش، آن ها را به
بردگی جنسی می گرفتند. اما الان رسم عروس کردن و اجاره این عروس ها توسط اشرار به
شکل برده جنسی مرسوم است. مسوولان زندان هرگز کاری در دفاع از قربانیان انجام نمی
دهند و توان مقابله با اشرار مسلح به سلاح های سرد را ندارند. تنها امید هر زندانی
فقط به خودش است. با گوش های خودم شنیدم که یک روز یک پاسدار بخش، یک زندانی را به
داخل بند اشرار هل داد و گفت برایتان عروس آورده ایم. این اغراق نیست. یکی از
تهدیدهای مرسوم بازجوها این است که می گویند می فرستمت به بندی که نتوانی شلوارت
را بالا نگه داری!!
یک زندان سیاسی دیگر چنین می گوید، از مهم ترین تهدیدات بازجویان
به زندانیان سیاسی این است که شکنجه ای که ما می کنیم، صد برابر کم تر از شکنجه ای
است که در بند اشرار و قاتلان بر سر تو خواهد آمد؛ یا همکاری کن و یا این که تو را
به بند قاتلان و اشرارخواهیم فرستاد و به آن ها می گوییم که بعد از تجاوز شما را
بکشند چون آن ها در به در به دنبال زندانی ضعیفی هستند تا او را بکشند و حکم اعدام
شان پنج سال به عقب بیفتد.
گرچه چنین تهدیدی عملی نمی شود ولی بار روانی به شدت زیادی بر
زندانیان سیاسی تحمیل می کند. شرایط جنسی زندانی ها در بند کهریزک سابق یا
بازداشتگاه سروش جدید هم چندان به سامان نیست و از سوی زندانیان ساکن آن جا خبرهای
چندان خوشایندی به گوش نمی رسد. گرچه در زندان اوین هم هر از گاهی گزارشی از جانب
مخبران به گوش مسوولان می رسد و با انجام بازرسی موردی شبانگاهی، دو نفر را برهنه
در رختخواب غافلگیر می کنند و اتهام لواط، یک اتهام بی اهمیت، هم به مجموعه
اتهامات قبلی آن ها افزوده می شود.
۱۳۹۴/۱۱/۲۸
ازدواج کودکان، خشونت علیه زنان، قتل عروس ۱۵ساله با ضربات دسته بیل!؟
پدر میانسال دختر نوجوانش
را با ضربات دسته بیل کشت، او وقتی متوجه شد دختر نوعروسش قصد جدایی از همسرش را
دارد، قصد داشت با تنبیه دخترش او را از این تصمیم منصرف کند. به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از جام
جم، ماجرای این حادثه از آنجایی فاش شد که ساعت ۱۱و ۵ دقیقه
روز شنبه مرد ۲۱ سالهای با حضور در کلانتری ۱۲ نگینشهر،
شهرستان آزادشهر از مرگ مرموز نوعروسش خبر داد و چنین گفت.
من چهار ماه پیش با
همسرم که ۱۵ ساله است ازدواج کردم. در طول این چهار ماه زندگی مشترک اختلافنظر
و مشاجرههایی با هم داشتیم؛ اما باز به او علاقهمند بودم تا اینکه یک روز پیش
پدرزنم به خانهمان آمد و در غیاب من دخترش را به خانه خودش در آزادشهر برد. به
گفته همسایهها، او به زور همسرم را با خود برده است. گمان کردم اختلافی میان پدر
و دختر پیش آمده و نباید دخالت کنم و همسرم دوباره به خانه بازمیگردد. قرار بود
همسرم امروز به خانه بیاید، اما خبری از او نشد تا اینکه خانوادهاش ساعاتی پیش
با من تماس گرفتند و مدعی شدند همسرم با خوردن قرص خودکشی کرده و برای دفن جسدش هر
چه سریعتر باید به خانه آنها بروم”.
وی اضافه کرد: “مرگ همسرم را باور نکرده
بودم تا اینکه در تماس با برادر همسرم متوجه شدم موضوع صحت دارد، اما علت مرگش
خودکشی نیست و پدرزنم او را کتکزده است. حالا هم خواستار رسیدگی به موضوع هستم.
ماموران کلانتری ۱۲ نگینشهر
همراه کارآگاهان پلیس آگاهی آزادشهر برای بررسی موضوع به خانه پدر نوعروس رفتند،
اما آنها برای مراسم خاکسپاری به غسالخانه رفته بودند. این در حالی بود که ماموران
در بررسی این خانه دسته بیل خونآلود را که روی آن چند تار موی زنانه چسبیده بود،
پیدا کردند. همین سرنخ کافی بود که کارآگاهان احتمال دهند نوعروس خودکشی نکرده و
به قتل رسیده است. در این مرحله ماموران به گورستان رفتند و با
یافتن خانواده مقتول مانع دفن جسد شدند. با گزارش موضوع به بازپرس کشیک قتل
دادسرا، با دستور او جسد نوعروس برای مشخص شدن علت مرگ به پزشکی قانونی منتقل گردید و پدر مقتول هم بازداشت و برای ادامه تحقیقات
به پلیس آگاهی منتقل شد. وی ابتدا اظهارات ضد و نقیضی را درباره مرگ
دخترش عنوان کرد و مدعی شد او با خوردن قرص به زندگیاش پایان داده، اما در ادامه
تحقیقات زمانی که متوجه شد ماموران در بررسی خانهاش دسته بیل خونآلود کشف کردهاند،
بهناچار سکوت خود را شکست و در حالی که بشدت از این کار پشیمان شده و دچار عذاب
وجدان شده بود، به قتل دخترش اعتراف کرد و چنین گفت.
در حالی که
فقط چهار ماه از ازدواج دخترم گذشته بود از او شنیدم که با شوهرش مشاجره کرده و
دیگر به او علاقهای ندارد و میخواهد از وی جدا شود. با شنیدن این حرفها از او
خواستم به زندگیاش ادامه دهد چون که اختلاف و دعوا در میان همه زوجها وجود دارد؛
اما او همچنان اصرار به جدایی داشت و به حرفهایم توجهی نمیکرد. با شنیدن این حرفها
تصمیم گرفتم او را به خانهمان بیاورم و دوباره با او حرف بزنم شاید از تصمیمی که
گرفته منصرف شود. روز حادثه او را به زور به خانهام بردم. با او حرف زدم، اما
دوباره حرفهای پیشین خود را تکرار کرد. از رفتار دخترم عصبانی شده
بودم. بنابراین با برداشتن دسته بیل او را آنقدر کتک زدم که زخمی شد. میخواستم
او را با این کار مجبور کنم نزد شوهرش بازگردد و به زندگیاش ادامه دهد. گمان نمیکردم
او را بکشم.حتی او را به مرکز درمانی نبردم. نیمهشب حالش بد شد و قبل از اینکه بتوانیم
کاری کنیم، او جان باخت. روز بعد جسد او را به غسالخانه بردیم تا هر چه سریعتر
جسد دخترم را دفن کنیم که کسی متوجه ماجرا نشود. از طرفی در تماس با شوهرش با صحنهسازی
وانمود کردیم او با خوردن قرص خودکشی کرده و مرده است. اما پیش از دفن جسد دخترم،
ماجرا لو رفت و دستگیر شدم.
متهم با قرارقانونی بازداشت شده تا پس از بازسازی صحنه جنایت روانه زندان شود.
https://hra-news.org/fa/children/a-3780
۱۳۹۴/۱۱/۲۷
شکوفه آذر ماسوله با وجود قرار وثیقه همچنان در زندان!؟
شکوفه
آذر ماسوله در ١۸
خردادماه ١٣۹۴
دستگیر و تا ۶۹
روز پس از بازداشت حتا تفهیم اتهام نیز نشد.
شکوفه آذر دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی بینالملل است.
مأموران وزارت اطلاعات وی را روز ١۸ خردادماه ١٣۹۴ هنگامی که مشغول آماده کردن
خود برای امتحانات میان ترم و ارائه موضوع دفاعیه پایاننامه کارشناسی ارشد بود بدون
ارایه حکم در منزل شخصیاش در رودهن بازداشت کردند.
شکوفه
آذر ماسوله، فعال مدنی در نامهای از زندان نوشته است که با گذشت بیش از هفت ماه
از بازداشت موقتش، به دلیل نداشتن خانواده و عدم توانایی در سپردن وثیقه و کفالت
همچنان در زندان بهسر میبرد و دادگاه با تخفیف این قرار و آزادی او تا زمان
برگزاری دادگاه موافقت نمیکند.
شکوفه
آذر ماسوله، با نام مستعار پریسا آزادی، از جمله زنانی بود که در تاریخ ٣٠ مهر ۱۳۹۳ در اعتراض به چندین مورد
اسیدپاشی به زنان در اصفهان، در مقابل مجلس دست به تجمع زده بودند. او همچنین بهعنوان
همبستگی با نسرین ستوده در تجمع اعتراضی این وکیل دادگستری در مقابل ساختمان کانون
وکلای تهران شرکت کرده بود. نسرین ستوده در اعتراض به محرومیت سه سالهاش از وکالت
از ۲۹
مهر ۱۳۹۳ تا
۴ تیر ۱۳۹۴، بهمدت ۹ ماه تحصن کرد و بسیاری از
فعالان مدنی در آن شرکت کردند.
سایت
عدالت برای ایران، متن نامه شکوفه آذر ماسوله را امروز پنجشنبه یکم بهمن منتشر
کرده و گفته است براساس اطلاعات موثق زمان برگزاری دادگاه رسیدگی به اتهامات این
فعال مدنی هنوز مشخص نشده و وکیلش تا کنون به پرونده او دسترسی نداشته است. او در نامه خود نوشته است
که بیش از دو هفته در بند ۲۰۹
اوین تحت فشار بازجویی قرار داشته و بعد از آن به بند زنان زندان اوین منتقل شده و
تا ۶۹
روز بعد حتی تفهیم اتهام نیز نشده، در حالی که بهگفته او در بازداشت موقت بوده و
طبق اصل ۳۲
قانون اساسی حداکثر مدت بازداشت موقت ۲۴
ساعت است و در این مدت باید پرونده مقدماتی به مراجع قضایی ارسال شود و مقدمات
محاکمه هر چه سریعتر فراهم گردد. اخلال و آشوب و شرکت در
تجمعات غیرقانونی و فعالیت تبلیغی علیه نظام از جمله اتهاماتش بوده و او در تمام
مراحل بازپرسی، تفهیم اتهام، اعلام حکم و تعیین وثیقه از حق داشتن وکیل محروم بوده
است.
شکوفه
آذر ماسوله در نامه خود آورده که به دلیل از دست دادن خانواده درجه یک (فوت پدر و
مادر و تک فرزند بودن) از ملاقات محروم بوده و حتا اجازه تماس تلفنی مستمر با
اقوام برای پیگیری روند پرونده و مشاوره با وکیل و تماس تلفنی با وکیل را نیز
نداشتهام و نهایتاً هر دو ماه یک بار تماس تلفنی با اقوام بعد از نامهنگاریهای
اداری متعدد به مسئولین بند نسوان، اجرای احکام و . . . انجام میگرفته است. شکوفه
آذر در نامه خود تمامی اتهامات را تکذیب کرده و گفته که به همین دلیل تا زمان حضور
وکیل که حداقل شرط دادرسی عادلانه است هیچگونه دفاعیهای در جلسه دادگاه ارائه
نخواهد کرد و در اعتراض به اتهامات مطرح شده در کیفرخواست، نداشتن وکیل و همچنین
روند ناعادلانه و قطع هرگونه ارتباط با خارج از زندان به مدت بیش از شش ماه، برای
احقاق حقوق خود ناگزیر است از سایر روشهای اعتراض و دادخواهی استفاده کند.
بازپرس
پرونده در تاریخ ۲۴
مرداد ۱۳۹۴
برای این فعال مدنی وثیقه ۷٠
میلیون تومانی تعیین کرد که بعد به کفالت ۱۰۰ میلیون تومانی تبدیل شد اما او به دلیل
نداشتن خانواده همچنان در حبس است.
۱۳۹۴/۱۱/۲۶
خودکشی دانشآموز ۱۳ ساله دیگر در مدرسه!؟
یک
دانشآموز ۱۳
ساله خود را در سرویس بهداشتی مدرسه حلقآویز کرد.
حسین پارساپور، مدیر روابط عمومی اداره کل آموزش
و پرورش استان کرمانشاه، شنبه سوم بهمن گفت که این دانشآموز در زمانی که
مادرش برای پیگیری نمرات او به مدرسه آمده بود خود را در سرویس بهداشتی حلقآویز
کرد. به گفته این مسئول اداره
آموزش و پرورش کرمانشاه، این دانشآموز در مقطع متوسطه اول تحصیل میکرد و پیش از
آغاز زنگ تفریح اول برای رفتن به سرویس بهداشتی از معلم اجازه گرفت و در آنجا با
کمربند خود را حلقآویز کرد. وی نام دانشآموز را فاش نکرد اما گفت که او از
شاگردان ممتاز مدرسه به شمار میرفته و نمرات خوبی داشته است. مسئولان مدرسه و
حراست میگویند که دلیل خودکشی این دانشآموز به خارج از مدرسه مربوط است. مراجع
قضایی و مسئولان انتظامی تحقیق و بررسی علت این خودکشی را آغاز کردهاند.
او
هفتمین دانشآموزی است که در سال تحصیلی ۹۴ در ایران خودکشی کرده است. هفته آخر دی ماه نیز یک
دانشآموز ۱۳
ساله در شهرستان بافق استان یزد پس از بازگشت از مدرسه خود را از میله بارفیکس حلقآویز
کرد. او نیز از جمله دانشآموزان ممتاز بود و در یکی از مدارس نمونه دولتی بافق درس میخواند. علت عمده خودکشی در ایران
بنبستهای خانوادگی و شکست در زندگی خصوصی عنوان میشود. فقر و مشکلات اقتصادی،
بیکاری، گسست هویتی، آنومی، یا کمبود حیات اجتماعی نیز از دلایل اصلی افسردگی و
اقدام به خودکشی نزد گروههای سنی مختلف به شمار میروند.
۱۳۹۴/۱۱/۲۳
قتل شلر فرهادی، مسئول کیست!؟
چه کسی مسئول است؟
پانزدهم دی ماه ۱۳۹۴، سومین سالگرد خودکشی دختر
دانشجوی ۲۵ سالهای است که با گذشت سه سال، روایت ماههای منتهی به مرگ او
کماکان در ابهام باقی مانده است.
شلر فرهادی فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی
دانشگاه رازی کرمانشاه بود. دختر رزمیکاری از ایل سنجابی که
در پاییز ۱۳۹۰
در حالی که خودش را برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد آماده میکرد، ناپدید
شد. پس از گذشت حدود ۵
ماه خانوادهاش او را در حالی که از لحاظ جسمی به شدت ضعیف بود و در وضعیت روحی
بغرنجی قرار داشت از بازداشتگاه وزارت اطلاعات در
زندان اوین تحویل گرفتند و به روستای خود در کرمانشاه بازگرداندند. ماموران وزارت
اطلاعات با این شرط او را به خانوادهاش تحویل دادند که در صورت احضار به زندان
مراجعه کند.
علت
دستگیری شلر فرهادی، امضای بیانیهای انتقادی بوده که از سوی تعدادی از دانشجویان
دانشگاه رازی کرمانشاه در جریان سفر خامنهای به این شهر در ۲۴ مهر ۱۳۹۰ منتشر شد. از این که در بازداشتگاه وزارت اطلاعات چه بر این دختر جوان گذشت
اطلاعی در دست نیست ولی او پس از بازگشت به خانه، تا هفتهها وضعیت روحی
نابسامانی داشت. از همه هراس داشت و از خانه خارج نمیشد و تا ماهها با کسی حرف
نمیزد. ۱۰ ماه پس از آزادی، در دی ماه ۱۳۹۱،اداره اطلاعات
کرمانشاه شلر فرهادی را احضار کرد ولی او پس از آگاهی از این احضار، تفنگ شکاری
پدرش را برداشت و با شلیک گلولهای به زندگی خود پایان داد. سرگذشت این دختر جوان
در سکوت خبری، همچنان پر از ابهام مانده، اما چیزی که روشن است این که آینده پر از
امید او با یک بیانیه و یک تماس تلفنی به یک قطعه خاک در تاریکی و سکوت خلاصه شد.
۱۳۹۴/۱۱/۲۲
بهمن دارالشفایی، روزنامهنگار بازداشت شد.
بهمن
دارالشفایی، روزنامهنگار، مترجم، وبلاگنویس و مستندساز روز چهارشنبه ۱۴ بهمن در تهران بازداشت شد.
بهمن
دارالشفایی پیش از این بهطور عمده با روزنامه شرق کار کرده است. او همچنین سابقه
همکاری با روزنامه و نشریات ضمیمه جهان همشهری، اعتماد ملی و چلچراغ را دارد. او سال گذشته به ایران
بازگشته بود. اتهام و محل بازداشت این روزنامهنگار هنوز معلوم نیست. دارالشفایی با پیوستن به
بیبیسی فارسی از ایران خارج شد و پس از پنج سال کار، دو سال در بخش وبسایت و سه
سال در رادیو، از این رسانه جدا شد.
آق بهمن وبلاگ او که از نخستین وبلاگهای فارسی است در دوران پس
از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸
به یکی از منابع اصلی خبرها در این زمینه تبدیل شده بود.
در عاشورای سال ۱۳۸۸ چندین نفر از اعضای خانواده او از جمله پدر،
مادر و دو خواهر این روزنامهنگار بازداشت شدند و مورد بازجویی قرار گرفتند.
از
بهمن دارالشفایی ترجمههایی در حوزه سیاست و همچنین کتاب کودکان منتشر شده است. از
جمله آنها میتوان به ترجمه کتابهای فلسفه سیاسی نوشته دیوید میلر، سیاست نوشته
کنت میناگ، گیرنده شناخته نشد، از کاترین کرسمن تیلور، آسوپاس در پاریس و لندن
از جورج اورول، و کتاب کودکان خرسی به نام پدینگتون نوشته مایکل باند اشاره کرد. ویدیوی مستند جمعههای فرهاد درباره زندگی خواننده موسیقی پاپ
که در ۹ شهریور ۱۳۸۱ در سن ۵۹ سالگی در گذشته بود، از کارهای بهمن
دارالشفایی بود که از شبکه بیبیسی فارسی پخش شد. یاشار دارالشفایی، فعال چپ دانشجویی که در سال ۱۳۸۸ بازداشت و نهایت به ۵ سال و ۶ ماه زندان محکوم شد، پسر
عموی بهمن دارالشفایی است.
۱۳۹۴/۱۱/۲۱
مقاله روزنامه دِلاسه را ایتالیا و سفر روحانی به پاریس و رم!؟
مقاله زیر را روزنامهنگار ایتالیایی آناکاندا همزمان با سفر روحانی رئیس
جمهور اسلامی ایران به ایتالیا (دهه اول بهمن ماه 1394) در روزنامه پرتیراژ، کوریه دلإسرا، منتشر کرد. نیتن
آناکاندا چنین مینویسد.
ایرانیان
نمونه بارز داشتن الگوهای ذهنی مخرب هستند. آنها در درازنای تاریخ ویژگی جالبی از
خود نشان دادهاند.
زمانی
که کشورشان در مسیر رشد و ثروت قرار میگیرد گویا نمیتوانند بپذیرند که این
پیشرفت از آن آنهاست. به هر شکلی دست به تخریب ناخودآگاه آن میزنند. تقریبن
بسیاری از دودمانهای پادشاهی ایران به همین شکل ازمیانرفتهاند. ایرانیان یا خود
شورش کردهاند و یا در برابر دشمن بیگانه به مبارزه جانانه دست نزدهاند. حتا پس
از رشد اجتماعی و اطلاعاتی معاصر بازهم این ویژگی حفظشده است.
در
سال ۱۹۷۹ ایرانیان
در حالی شورش کردند که کشورشان در مسیر رشدی بسیار سریع از هر نظر قرار داشت. رفاه
جامعه ایرانی بسیار بالا رفته بود، رشد اقتصادی ایران رکورد جهانی را شکسته بود،
رشد هنر و فرهنگ و ورزش ایران در مسابقات جهانی نمایان شده بود، ایران محلی برای
گردهمایی توریستها شده بود و این کشور همیشه در صدر اخبار جهان بهعنوان یک کشور
کهن اما متمدن بود. بهطوریکه رسانههای مهم جهان هرروز مصاحبههایی با مقامات
ایرانی پخش میکردند. متخصصین این کشور در سازمانهای جهانی دارای پستهای مهمی
بودند و سازمانهایی نیز به دست ایران راهاندازی شده بود ازجمله گات، تجارت جهانی
امروزی، اوپک و یا سازمان حمایت از گردشگری که مقر همه این سازمانها قرار بود در
ایران باشد که به دلیل انقلاب اتفاق نیفتاد.
طرحهای
اقتصادی ایران آنچنان بود که اکنون پس از نزدیک چهل سال هنوز از آنها استفاده میشود.
برای نمونه متروی تهران و یا برج مخابراتی میلاد تاور و خیلی از طرحهای دیگر
برجایمانده از دوران پیش از۱۹۷۹ میباشد.
استادیوم ورزشی صدهزارنفری که قرار بود میزبان المپیک ۱۹۸۴ باشد
به دلیل تجملی دانستن این بازیها از سوی روحانیون، برای همیشه از برگزاری المپیک
محروم شد. تقریبن میتوان گفت رشد چشمگیر در همه زمینهها وجود داشت. درزمینهٔ سیاست نیز شاه ایران از سال ۱۹۷۷فضای سیاسی ایران را با آزادی همراه کرد که به
شورش مذهبیان انجامید. آنچه از این اتفاقات برمیآید نشانگر خودکشی دستهجمعی
ملتی است که نمیتواند رفاه خود را ببیند. ایرانیان در میان خودشان معتقدند که
انگلستان میگوید برای تسلط بر اعراب آنها را سیر نگهدار و برای تسلط بر ایرانیان
آنها را گرسنه. اگر این درست باشد ایرانیان باید بدانند که حکومت فعلی هیچگاه
برای آنان رفاهی فراهم نخواهد کرد. چراکه ادامه حاکمیتش به ادامه روند فعلی بستگی
دارد.
بررسی
شرایط ایران در ۳۷ سال
گذشته نیز نشان میدهد حکومت هیچ تلاشی برای افزایش سطح رفاه مردم نکرده است. ممکن
است فرازهایی در این دوره وجود داشته باشد اما بهطورکلی هیچگاه مردم ایران از
مشکلات اقتصادی رها نخواهند شد. اما آنان هنوز امیدوارند با برداشتن تحریمهای
اخیر کشورشان متحول شود. چیزی که آنان درک نمیکنند این است که حاکمیت نمیخواهد
مردمش روی رفاه و خوشبختی را ببینند. هاشمی، خاتمی، احمدینژاد، روحانی و رئیسجمهورهای
پیشین هم همگی در همین راستا پیش رفتهاند. خاتمی اگر ده درصد اوضاع را درست کرد
احمدینژاد منفی چهل درصد
آن را خراب کرد. این سیاست حکومتی است که کشورش را هرروز به شرایط صدر اسلام نزدیکتر
کند. فساد در ایران به حدی در حال فوران است که به نظر میرسد واقعاً هیچیک از
مسئولان نمیخواهند جلوی آن را بگیرند. اگر در اروپای ما چنین اتفاقاتی میافتاد
حکومت بهطور دستهجمعی استعفا میداد و بهگونهای گم میشد که اثری از هیچیک از
آنها پیدا نباشد اما مردم ایران برای فسادهای مسئولان کشورشان جوک میسازند و میخندند.
به نظر میرسد مردم ایران پس از چهار دهه هنوز به روحانیون امید دارند. و این امید
در نفراتی که در رأیگیری انتخابات شرکت میکنند قابللمس است.
با
این اوصاف به نظر نمیرسد تا دو نسل آینده شرایط جامعه ایرانی بهویژه ازنظر
اقتصادی تغییری کند. باید دید نسل کنونی برای آیندگان چه پاسخی در قبال انفعال خود
خواهند داشت.
۱۳۹۴/۱۱/۲۰
بریلخوانی روی دیوارهای اوین
اعظم بهرامی، نویسنده و روزنامهنگار حوزه محیط زیست در
آذرماه سال ۸۲ در تهران بازداشت شد. این دستگیری اگرچه نخستین بازداشت او
نبود اما سبب شد تا در دادگاه انقلاب به اتهام نشر اکاذیب و اقدام علیه امنیت ملی
از طریق شرکت در تظاهرات روز دانشجو به دو سال حبس تعزیری محکوم شود. اعظم بهرامی ۳۸ روز از این دوران را در انفرادی گذراند. او در روایت زیر به
توصیف دقیق و جزئی دوران انفرادیاش میپردازد. از انزوایِ دیوانهکننده و رعبآور
آن، تا لمس تاریخ دیوارنوشتههایِ سلولی تاریخی.
از
نیمه شب خیلی گذشته بود. ماشین در محوطه بازداشتگاه پارک بود.
هُلمان
دادند توی ماشین. سرهای ما پایین بود و چشمهای ما بسته. چهار نفر بودیم. خانمی
که بعد دیدم هم سن خودمان است را هم با ما سوارکردند. صدایش پُر از خشم بود و
انگار که تیک عصبی داشته باشد. در فاصلههای منظم و با ریتمی که مثل چکش میکوبید
توی سرمان هر چند دقیقه تکرار میکرد، ساکت، سرها پایین، ساکت، سرها پایین، ساکت! آمدم
داد بزنم که تو خفه شو، ما که ساکتیم، میخواستم تمام آن یک هفته حبس وزرا را
بریزم توی سرش. دختری که نزدیک من بود انگار تجربه بیشتری داشت و میدانست چه چیز
منتظر ماست. زیر لبی و آرام گفت اوین، احتمالن ما را میبرند اوین. گردنم
توی تاریکی چرخید سمت پنجره. تمام آن راه شیبدار و پیچ و واپیچهای پس از بسته شدن
در آهنی با آن حجم صدایش و تغییر تاریک و روشنی که از پشت پارچه حس میکردم با
حرکت ون سیاه میریخت توی کاسه سرم.
ماشین
که ایستاد زن دیگری، مسنتر از آنی که همراهمان در ون بود، در ماشین را باز
کرد. چشم بندهایمان را برداشتیم و او را دیدیم که در ابتدای در سبز کوچکی با چهار
دستبند توی دستانش منتظر ایستاده است. دوباره همان صدای چکشی. یکی یکی برید پایین.
خنده عصبی بیموقعی آمده بود روی لبم، از آنها که ناشی از خشم و استیصال است!
لبخند لجباز و احمق در آن سرمای آذر و سوز درد لگد در پشت و پهلویم و یک هفته
بیخبری از همه چیز و همه کس و گرسنگی که ته معدهام را میسوزاند و سردی نگاه آن
زن با چهار دستبند در دست، خودش را از روی لبهایم که حالا حتمن از دلهره و سرما
کبود شده بودند، جمع نمیکرد. من دلآشوب و عصبی به صحنه یک فیلم جنایی پلیسی
فکر میکردم؛ بی آن که جزئیاتش به خاطرم بیاید.
دختر دیگری که همراهمان بود و اسمش را نمیدانستم زانوانش میلرزید.
نمیتوانست از پله کوتاه ون بیاید پایین. واضح میلرزید و رنگ پریدگیاش در آن
تاریکی هم معلوم بود. اول سالن دراز با درهای کرمی فلزی در دو طرفش که ایستادیم،
در آ ن نور زرد رنگ، انگار راهرو به اندازه تمام بلوار ولیعصر تهران یا تمام بلوار
وکیل آباد مشهد و خیابان رحیم آباد بیرجند دراز شده بود.
مردی
که قد کوتاه و ریش قرمزی داشت و چشمهای ریز در سالن منتظر ما بود. من او را
چندین بار دیگر هم دم در سلولم دیدم که مشهدی صدایم میکرد و گاه و بیگاه با
سؤالاتی دمِ در سلول یا توی اتاقی در انتهای راهرو، خلوت انفرادیام را بهم میریخت.
ایستاده بود آنجا، در فاصله کمی از ردیف ما. با غضب نگاه کرد توی چشمهایمان. اینجا
آخر دنیاست و صداتون هر چی عر بزنید به جایی نمیرسه. بهتم زده بود. داد میزد و
تفهایش توی هوا و فاصله کم میان ما و او پرت میشد. زنی که دستبندها را زده بود، آمد
جلوتر، مقنعه بلندی داشت و روپوشش سورمهای بود و دو طرف لبش دو شیار عمیق داشت که
وقتی حرف میزد عمیقتر میشد. حالا حاج آقا شما خودتان را عصبانی نکنید،
الان من میبرمشون. بعد نگاه کرد به ما که هر کداممان در دنیای پر سؤال و نگرانیهایمان
غرق بودیم. آنکه زانویش میلرزید
افتاد. همانی که توی ون نزدیک من نشسته بود گفت: ما که تشکیل پرونده نشدیم چرا ما
را آوردید اینجا؟! حاجی لگد محمکی زد به زانویش و فحش رکیکی داد. تو عنتر خفه
شو وکیل دوزاری. دهن تو یکی را من خودم سرویس میکنم. دختر افتاده بود روی زمین.
زن زیر بغلش را گرفت. راه بیافتید بریم توی اون اتاق. روی نیمکت نشستیم. فلزی و
سرد بود. دستانم درد میکرد و سردم بود. گفت لباسهایتان را در بیارید. همان
صدای چکشی بی روح و خشن. لخت شید ببینم! ما همدیگر را نگاه میکردیم و حالا دوم
نفر از ما ناله میکردند. یکی التماس میکرد. تو رو خدا، خانم تو رو خدا، گه خوردم
و دیگری از درد زانو با دستهای بسته به خودش میپیچید. صدای تک تک فحشهایی که به خودش میداد داشت شبیه
صدای غیر انسانی دردناکی میشد. صدا میپیچید لای زمزمه فحشهایی که من به زن
صدا چکشی میدادم و از لبهایم بیرون نمیآمد. مانتو
و ژاکت و زیرپوش و سوتین و . . . ؛ چهار نفرمان میلرزیدیم. دیگر جلوی چشمهایم همه
جا تار شده بود. نه نور بود نه صدا و نه آن دو زن زندانبان. همه چیز شَبه مانند
فرو رفته بود توی راهرو و من موزائیکها را میشمردم و حس میکردم چشمهایی پشت آن
دریچههای به درشتی و زشتی لحیم شده مرا نگاه میکنند. تا آنکه صدای بستهشدن در
سلول پشت سرم همه چیز را با سرعت نور از من دزدید.
صدای
ماشینهایی از دور میآمد و از پنجره کوچک با فلز پوشیده شده نزدیک سقف باد سرد
خودش را میکشید داخل. این تنها پنجرهای بود که تمام آن مدت مرا به فضای بیرون
سلول وصل میکرد. لامپ را پیچیده بودند در قابی فلزی و لوله ضخیم کرم رنگی که
روی دیوار بود و از آن آب گرم میگذشت اتاق کوچک را گرم میکرد. روشویه کوچکی در
کنج بود که فقط یک شیر داشت. پتویی روی کف سیمانی سلول پهن بود و پتوی دیگری هم
بود که لابد تازه کسی از لایش آمده بود بیرون، یکی شبیه من.
میترسیدم
روسریام را در بیاورم. سردم بود و ذهنم پُر از سؤال بود. لای آن دو پتو در قطر
مستطیل سلول، طوری که پاهایم به دیوار نرسد در خودم میچرخیدم و بیشتر به
مادربزرگم فکر میکردم که ساکم را در خانهاش گذاشته بودم و زده بودم بیرون برای
قراری که در دفتر گفتگوی تمدنها داشتم و به خاطرش از شهرستان کوبیده بودم آمده
بودم تا تهران.
فکر
کردم حتمن تا حالا عمهها و عموهایم به پدر و مادرم خبر دادهاند که گم شدهام. فکر
کردم و سعی کردم یادم بیاورم که چندم آذر است. از ۱۶ آذر، عصر که هُلم داده
بودند در آن ماشین با شیشههای سیاه تا حالا نزدیک به هشت روز میگذشت. با انگشتهایم حساب کردم
ببینم چند شنبه است. آمدم روی دیوار بالای سرم با ناخن خط بکشم که متوجه نوشتهای
شدم. بیست و نه
هفته است که اینجا هستم. امروز یا فردا سی و دو سالم می شود! نوشته را با چیزی تراشیده بود
که حتا از زیر رنگ کرمی که به تازگی رویش زده شده بود هم دیده میشد. تصور
کردم اگر لایه لایههای رنگ روی این دیوار را پاک کنند و بتراشند چطور مثل حلقههای
سن درختی قطع شده، یادداشت و زخمی که در تمام طول این سالها روی دیوار سلول حک
شده از آن بیرون میزند. توی ذهنم چرخ میزدم ببینم بیست و نه هفته انفرادی میشود
چند ماه؟ میشود چند سال؟ چند ساعت؟
میخواستم
در تمام آن ساعات سرد از زیر ترسی که ذهنم را پُر کرده بود فرار کنم و لای عددها
گُم بشوم. شبها و روزهایم با شمردن و فکر به اعداد و کلمهها میگذشت. گاهی نیمه
شب صدایی سکوت را میشکست، مثل شب سوم که از توی سوراخ روشویه صدای نالهی مردی میآمد.
مرد تمام شب ناله کرد و به صدایم که سعی کردم از سوراخ روشویه صدایش کنم هم پاسخی
نداد اما هق هق دلخراشش دیوارهای تنگ را هُل میداد سمت قفسه سینهام.
چند
روزی گذشت تا آن روز صبح. پانزده نفری بودیم که در صندلیهای مینیبوس جایمان داده
بودند. پردهها را کشیده بودند و دو سرباز هم در مینیبوس بودند. از لای پردههای
کثیف و چرکمرده بیرون را میدیدم. انگار توی خیابانهای یک شهرک سیمانی باشیم .
بعد از یک پیچ، کاشیکاری آبی دیده شد و من گردنم را کج کردم تا ببینم گنبد و
مناره هم دیده میشود یا نه. فلشی که جهت مسجد را نشان میداد رد کرده بودیم.
سرباز گفت سرهاتان را بگذارید روی زانوها. همه چادر زندان سرمان بود.
روز
قبلش پلاکارد به گردن و چادر پر ترازو بر سر عکس گرفته بودیم و انگشت زده بودیم.
با هر ده تا انگشت، انگشت زده بودیم. هنوز زیر ناخنهایم مرکبی بود.
کاش بشود یک روز در مورد همه انگشتنگاریهایم بنویسم. از اولین بارش در دادگاهی
در بیرجند تا آن روز سیاه با انگشتان سیاه در ساختمانی زیر مسجد اوین یا تمام
دفعاتی که برگههای عدم سوء پیشینه کذایی را باید انگشت میزدم، یا اصلن
بازداشتگاهی در شهری کوچک در خراسان بزرگ و زندان ترکیه و آخرین بارش اولین
روز ورودم به ایتالیا.
از
مینیبوس که پیاده شدم زنی بازویم را گرفت و مرا در راهروها و پلهها بالا و پایین
برد. فضای انفرادی کم و کوتاه و
یا طولانی، میتواند آدمها را تا مرز جنون منزوی و وحشتزده کند. چشمهایم بسته
بود. نشاندندم کنج اتاق کوچکی روی صندلی دستهداری که پشت به در ورودی بود. یک
برگه سفید با سربرگ ترازوی نماد عدالت روی دسته صندلی بود. لبهایم خونآلود و ترک
خورده بود و متورم. صدای باز و بسته شدن در و زنی که گفت لطفاً بر نگردید مرا از
دنیای شمارش پلهها و روزهایی که گذشته بود بیرون آورد. صدا آرام بود و
خشونتی نداشت. من پروندهات را خواندم، تو از شهرستان پاشدی بیای تهران که چی؟
سابقه دار هم که هستی. حکم تعلیقی هم که داشتی. توهین به مقدسات و اقدام علیه
امنیت ملی، دلتون واسه پدر مادرتون نمیسوزه؟ میخواستید تجمع بگذارید؟ لیست و
امضا واسه چی جمع میکردید؟ اون موقع روز درست توی اون روز توی پاستور چیکار میکردی!؟
فقط میپرسید. انگار منتظر پاسخهای من نبود. حجم عظیمی ازسؤالها را ریخت روی سرم.
ببین شما الان تحویل وزارت اطلاعات داده شدید. الان اوضاعت معلوم میشه. حداقل میگذارند
با خانوادهات تماس بگیری و پرونده قضایی برایت تشکیل میشود. به سؤالات اون برگه
جواب بده، دقیق، من بر میگردم؛ و رفت.
برگه
سفید را که باز کردم لایش یک برگه دیگر بود پر از سؤال، از حقوق ماهانه مادر و پدر
تا این که تعلق خاطری به کمونیستها و سازمان مجاهدین دارم یا کسی از اقوامم را در
دهه شصت از دست دادهام یا نه و آیا فامیلی خارج از ایران دارم یا نه. نماز میخوانم
یا نه و خرواری از سؤالات که حتا نای خواندن همه آنها را هم نداشتم. نمیدانم چقدر گذشته بود.
بعضی سؤالات را یک خطی و کوتاه پاسخ داده بودم و برخیها هم با یک جای خالی جلوی
شماره مانده بود. حجم اتاق و آن بلاتکلیفی و بیخبری داشت مرا میبلعید. زن دوباره
برگشت. خوب تمام شد؟ گفتم نه من حالم اصلن خوب نیست و نمیدونم چی بنویسم، باید
بروم دستشویی و به خانوادهام خبر بدهم.
زن با صدای پر تمسخری گفت چرا! مگر امتحان مکانیک کوآنتم است!
لحنی که بگوید میدانم فیزیک میخوانی و بعد از مکثی گفت جواب ندی اینجا میمانی.
دوباره رفت و دفعه بعد برایم یک پرتقال آورد. اولین میوهای بود که بعد از ده روز میدیدم. حالا کنارم
ایستاده بود و بوی عطرش را هم میتوانستم حس کنم. نگاهش کردم. میتوانست همکار
مادرم در مدرسه باشد یا خانم همسایهمان و یا شبیه هر زن دیگری توی اتوبوس و مترو.
سرش را نزدیکم آورد. در وزرا کتکتان هم زدند؟ چرا لبهات این طور
شده؟ بنویس! همه را دقیق بنویس تا پروندهات را کامل کنیم به نفعت است.
دوباره
سؤالها به من حمله کردند و کسی منتظر پاسخ نبود. اشک آمده بود تا پشت
پلکهایم. بوی پرتقال توی بینیام بود و ذهنم را پرت کردم سوی عددها، شمردم چقدر
سوال مانده؟ و این که واقعن چند ساعت است که آن طور آنجا روی صندلی نشستهام و در
تمام این مدت، چه وقتهایی که در سلول باید همراه مأمور دستشویی میرفتم و چه
حالا، چند بار دستشویی رفتهام. داشتم بالا میآوردم. زن دوباره برگشت.
بازجویی کاهنده و تحقیرآمیز آن روز و روزهای بعدترش مثل پوست پرتقال تلخ بود و
روحم را زخم میزد. شبیه ترشی پرتقال روی دلمههای خون روی لبهایم.
شما
همتون یک مشت بزدل هستید.
آن
روز عصر انگار تمام راهروی بند ۲۰۹
را ماتم گرفته بود. خانم مسنی بود که صدایش میآمد و داروهای قند خونش را میخواست، میگفت
بگذارید به بچههایم زنگ بزنم. صدایش به ناله و گریه رسید و هیچکس به او
جوابی نمیداد. تازه بشقاب هویج و کلم پختهمان را خورده بودیم و همهمه تحویل
گرفتن بشقابهای شام از دریچه آرام گرفته بود. فضا خیلی سنگین بود و همه کم کم
شروع کردند به زمزمه و هیاهو. بعضی در حمایت زن غر غر میکردند و بعضی هم برای
خودشان دارو و دکتر میخواستند. صدای زندانبان آمد که داشت داد و بیداد میکرد تا
صداها را در فریادش که توی سالن خالی میپیچید خفه کند و جو را آرام.
اما
صدای هق هق بلند گریهای راهرو را پُر کرد. صدای گریه بلند بود و کم کم زمزمهها
آرام گرفت اما صدای گریه هنوز بود. ضعیفتر از اولش اما ادامه داشت. انگار کم
بودیم.
به
نظرم خیلی از سلولها خالی بود. با خودم گفتم دفعه بعد که من را ببرند
بازجویی، سلولها را میشمارم. هوا سرد بود و پتوها نازک و بیجان. به در کوبیدم و
زندانبان را صدا کردم. من میتونم یک کتاب بگیرم و یک پتو؟ زن مسن مینمود. صورتش
شکسته بود و قیافهاش به یک زن شصت
ساله میخورد اما صدایش جوان بود. برای همین دریچه فلزی را که باز کرد، وقتی چشم
در چشم جلوی دریچه ایستاده بودیم جا خوردم: برو عقب! و بعد قفل را باز کرد. چی
میگی مشهدی؟ حالا او هم اینطور صدایم میکرد. گفتم که سرد است و پتو
میخواهم و اینکه یک کتاب برای خواندن چون دارم دیوانه میشوم! گفت پتو نداریم اما
کتاب تو کتابخانه هست، دنبالم بیا! راه افتادم دنبالش.
صدای
گریه قطع شده بود و همین طور فریادهای آن خانم مسن. زندانبان در چوبی کرم رنگ را
باز کرد و کلید لامپ را که پشت قفسه بود زد. من بوی خاک را نفس کشیدم و کتابهایی
که همه روی هم توی قفسهها بیهیچ نظمی تلنبار شده بود. زن کتابی توی دستش گرفت و
در حالی که ورقش میزد گفت: زود باش یکی را بردار! و انگار حرفی مدتها است در
دهانش میچرخد، گفت: «شماها خیلی بزدلید. دایم مثل بچهها گریه میکنید. یک دوره
زندانیایی اینجا بودند که ماهها میگذشت حتی سالها و ازشان صدا در نمیآمد.
همینجا تو همین راهرو میزدندشان که سگ را آن طور نمیزنی و صداشان در نمی آمد.
شماها خیلی بزدلید». کتاب کوچکی توی دستم بود. حتا اسمش را هم نگاه نکردم. حواسم
پرت صحبتهای زن بود و نوشتههای روی دیوار سلولم که بعضی شان کم جان هنوز
آنجا بود. تا آنجا که سلول و قفل در و صدای پایش دور شد هنوز با خودم درگیر بودم.
کتاب نوشته شهید حجةالاسلام هاشمی نژاد بود، امروز حتا عنوانش را هم یادم
نیست.
به
من خیلی دیر اجازه دادند به خانه زنگ بزنم. حتی شماره تلفن خانه فامیلی در تهران
در خاطرم نبود و نمیدانستم اگر به خانه خودمان زنگ بزنم چه خواهد شد. مرد بالای
سرم ایستاده بود. خواست شماره را با کد روی کاغذ بنویسم. بالاخره شماره خانه عمویم
را نوشتم و یادم است شماره اخرش را اشتباه نوشته بودم و مجبور شدم دوبار عوضش کنم.
مرد
فکر میکرد مسخرهاش کردم و یا از اضطراب و ترس شماره را به یاد نمیآورم. عمو
آن طرف خط بود. صدای هر دومان میلرزید. فقط میگفت نگران نباش، درست میشه ما
پیگیر هستیم. پدرم که گوشی را گرفت متوجه شدم سه روز است که میدانند من بازداشت
شدهام و حالا پیگیر کار وثیقه و پرونده هستند. کوتاه ولی آرامبخش. آن شب شام تن
ماهی دادند، خوشحال بودم و بعد از مدتها ته دلم کمی حس آرامش و اطمینان میکردم.
ته ماندههای صدای پدرم را در ذهنم مزه مزه میکردم. از آن روز هم مدتی گذشت و من
همچنان در بیخبری بودم.
تمام
مدت بدون حمام و نور. موهایم به هم چسبیده بود.
یکبار
سعی کردم با آب سرد شیر و اندکی پودر رختشویی که در لیوان یکبار مصرفی زیر روشویه
گذاشته بودند سرم را بشورم. فضای انفرادی کم و کوتاه و یا طولانی، میتواند آدمها
را تا مرز جنون منزوی و وحشتزده کند. مضطرب از اینکه هر لحظه کسی در را باز میکند
و یا با خاموش کردن تنها چراغ فرو میروی در حجمی از تاریکی. من بیشتر روزها روی
دیوار دست میکشیدم تا از روی برجستگیها بتوانم نوشتههای تراشیده شده روی
دیوار را حدس بزنم و حسشان کنم.
حالا
هنوز هم وقتی به یاد آن روزهای سیاه میافتم و تمام آن زمانها را که انگار نمیگذشت
میگذارم کنار، آن ۲۰۳
روز حبس انفرادی زن یا مرد سی و دو ساله دلم را پر از غمگین میشوم. نمیدانم
آن زن یا مرد که یادداشت را تراشیده بود گوشهی آن سلول تاریک، هیچوقت ۳۳ سالگیش را دید یا نه؟
اعظم
بهرامی
اشتراک در:
پستها (Atom)













