شعر از کشیش سپهر با صدای آنیتا
من نان حیات ام؛ هرگز گرسنه نگردد آن که سوی من آید؛ تشنه نگردد هرگز آن کس که به من ایمان آورد. یوحنا 6:35
۱۳۹۴/۰۹/۲۶
اتم، دروغ و مسئولیت
بحثی در
حاشیه گزارش نهایی آژانس بینالمللی انرژی اتمی
به
زمان اجرای رسمی برجام نزدیک میشویم. نظر نهایی آژانس بین المللی انرژی اتمی
درباره ابعاد احتمالی نظامی برنامه هستهای جمهور اسلامی اعلام شده است. در این
مقاله به گزارش آژانس و موضعگیریهای مختلف در طول حداقل ده سال اخیر میپردازم.
از دید من سیاست هستهای ویرانگر رژیم ایران به عنوان سومین بحران بزرگ پس از
گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا و تداوم جنگ با عراق با هدف متوهمانه “رفع فتنه
از عالم” تأثیر مهمی بر سیاست داخلی کشور داشته است.
گزارش
آژانس بین المللی انرژی اتمی از این جهت اهمیت دارد که به گفته خود آژانس به بررسی
آنچه در گذشته روی داده، پایان میدهد. از این به بعد کار آژانس تنها رسیدگی به
فعالیتهای کنونی و آتی ایران است و اعمال مراقبت در کادر برجام است. خلاصه تحقیقات آژانس این
است که ایران تا قبل از سال ۲۰۰۹ (برابر
۱۳۸۸) درگیر یک سلسله فعالیتهای مرتبط با طراحی یک
سلاح هستهای اورانیومی بوده و این فعالیتها تا قبل از سال ۲۰۰۳ سازمانیافته بوده است.
اسکلت
گزارش آژانس چنین است. آژانس ارزیابی میکند که طیفی از فعالیتهای مرتبط با توسعه
یک وسیله انفجاری هستهای در ایران قبل از پایان سال ۲۰۰۳ میلادی بعنوان تلاشی هماهنگ
انجام شده، و برخی فعالیتها بعد از سال ۲۰۰۳ میلادی اتفاق افتاده است. آژانس همچنین
ارزیابی میکند که این فعالیتها فراتر از امکان سنجی و مطالعات علمی، و کسب
مهارتها و توانمندیهای فنی مرتبط و مشخص، پیشرفتی نداشته است. آژانس نشانههای
معتبری از فعالیتها در ایران در ارتباط با توسعه وسیله انفجاری هستهای بعد از
سال ۲۰۰۹
میلادی در اختیار ندارد.
چهار
دروغ بزرگ
سالهاست
به تکرار نوشتهام که بحران اتمی با ۴ دروغ بزرگ همراه
بودهاست که در مقالههای مختلف هر یک را با ذکر جزئیات شرح کردهام. برای یادآوری
۴ دروغ بزرگ را خلاصه میکنم:
مهران
مصطفوی، استاد شیمیفیزیک و متخصص اثرات تشعشعات هستهای
نخستین
فریب و دروغ آن که حدود ۲۵
سال است حاکمیت آن را تکرار میکند این است که ایران به انرژی هستهای نیاز دارد.(1)
فریب
و دروغ دوم این است که ایران برای تولید انرژی هستهای نیاز به صنعت غنی سازی اورانیوم
دارد.
فریب
و دروغ سوم درباره با انتخاب تکنولوژی آب سنگین برای راکتور اراک است. واقعیت این
است که ایران نیازی به انتخاب چنین تکنولوژیای نداشته است. راه حلهای بسیار
افتصادیتر و عاقلانهتر برای تولید آب سنگین وجود دارد، چنانکه دولت ایران با
قبول برجام همان راه حلها را قبول کرده است اما با هزینههای بسیار بیشتر.
۴. اما نوشتهام دروغ
چهارمی نیز وجود دارد که در آن سوی مرزهای ایران ساخته شده است و خلاصه این دروغ
این است که «ایران تا اندکی دیگر بمب اتمی میسازد». از دید نگارنده با توجه به
گزارشی که ۱۶
سازمان اطلاعاتی آمریکا در سال ۱۳۹۰
منتشر کردند و اطلاعاتی که از ایران به دست میآمد، واضح بود که رژیم ایران از سال
۲۰۰۳ پیش بردن پروژه ساختن سلاح
اتمی را کنار گذاشته است. در ضمن رئیس پیشین آژانس بینالمللی انرژی اتمی، هانس
بلیکس تردید خود را نسبت به صحت اطلاعات و گزارشها در باره برنامه اتمی ایران نیز
ابراز کرده و هشدار داده بود که دروغها برای وارد کردن فشار دیپلماتیک به ایران
ساخته شدهاند.
نگارنده
بارها قبل از آغاز مذاکرات هشدار میدادم که چون ایران برای پیشبرد سیاستهای خود
از بحران هستهای استفاده میکند، غرب نیز با انگشت گذاشتن بر روی خطر ساختن بمب
هستهای، به ایران فشار میآورد تا از موضع قدرت وارد مذاکره شود. هشدار این بود
که ایران بجای فرو رفتن در مرداب مذاکرات خود داوطلبانه اقدام کند و ابتکار را
بدست گیرد.(2) اما
گوش شنوایی نبود، و سراجام غرب با توافق ژنو موفق شد جام زهر را به آقای خامنهای
بنوشاند.
البته
بر این عقیده بودم و هستم که بدون سه دروغ اول ممکن نبود اسرائیل و محافظه کاران
جدید و برخی از دولتهای غربی بتوانند دروغ چهارم را بسازند. بارها و بارها نشریات
اسرائیلی و غربی از قول مسئولان رسمی و غیر رسمی خود اعلام کردند که ایران تا چند
سال دیگر، تا یکسال و یا تا چند ماه دیگر میتواند بمب اتمی بسازد. برخی از نشریات
اسرائیل تبلیغ را از سالهای اولیه فعالیتهای ایران در دهه ۶۰ انجام میدادند. یعنی از ۲۵ سال پیش، زمانی که اصولن
ایران حداقل دو دهه با ساخت بمب فاصله داشت. مسئولان غرب به خوبی از این امر آگاه
بودند که ایران تنها تا قبل از سال ۲۰۰۳
فعالیتهایی برای ساختن بمب انجام داده و بسیار از ساختن بمب دور است. اما آنها در
قماری که رژیم ولایت فقیه آغازکرده بود برگ یرنده را در دست داشتند و با استفاده
از تلهای که رژیم ایران در آن افتاده بود تا توانستند در مذاکرات وین از رژیم
امتیاز گرفتند و قرارداد وین را به ایران تحمیل کردند.
موضع
گیری های مختلف در قبال برنامه بمبسازی
حال
با توجه به انتشار گزارش آژانس و با در نظر گرفتن این امر که اراده دو طرف بر
اجرای برجام است و میتوان به درستی گزارش اخیر در کلیاتش اعتماد کرد، به مواضع
مختلفی بپردازیم که در باره ساختن بمب گرفته شده است.
۱. در تمامی دوره
بحران هستهای، موضع اصلی رژیم این بوده که برنامه هستهای ایران از ابتدا با
اهداف صلحآمیز توسعه داده شده و این اهداف هرگز در هیچ کجای مسیر انحراف نداشته
است. رژیم ایران هرگونه اطلاعی گویای این امر را که در کار پیش بردن پروژه ساخت
وسیله انفجاری هستهای بوده، بهتان و دروغ دانسته و هر سندی در این باره را جعلی
خوانده است. اما اکنون یک هفته از انتشار گزارش آژانس میگذرد و مسئولان ایرانی
موضع شفافی در باره گزارش آژانس نگرفته و به کلیگویی کرده اند، اما آن رارد نکردهاند.
حتا چنین به نظر میرسد که توافقی هم بر سر محتوای گزارش بین ایران و دیگر کشورها
صورت گرفته باشد.
با
توجه به سخنان هاشمی رفسنجانی در باره فعالیتهای اتمی ، رژیم ایران از همان آغاز بنابر
ساختن بمب اتمی داشته است. حتا اگر به گفته او به طور جدی به این کار پرداخته
نشده است. بنا بر خاطرات آقای فرانسوا نیکولو، سفیر اسبق فرانسه در ایران، سپاه
دست اندر کار ساختن بمب اتمی بوده و زمانی که روحانی دبیر شورای عالی امنیت ملی
شده و از ماجرا آگاه گشته، به خامنهای مراجعه کرده و دریافته او نیز اطلاع ندارد
و با زحمت بسیار جلو ادامه کار را گرفته است. اما آقای صالحی، نیز تصدیق کرده که
فعالیتهایی برای تولید بمب اتمی انجام گرفته است. این سخنان ما را به یاد خودسر
بودن عاملان قتلهای زنجیرهای میاندازد. با توجه به حساس بودن موضوع در زمینه
هستهای، رژیم قادر نیست، به طور رسمی، حقیقت را بازگوید. قول هاشمی رفسنجانی
نوشته نیکولو را دقیق میکند که برنامه تولید بمب اتمی در پنهان پیش برده میشده است.(3) نتیجه
آن که نه تنها رژیم ایران سالها نیرو و انرژی هدر داده، بلکه، سرانجام، مجبور شد
که بطور نیمه رسمی، قبول کند حداقل تا میزانی به فعالیتهای هستهای غیرصلح آمیر
نیز مشغول بوده است.
گزارش
آژانس بعنوان یک سند مهم باقی میماند و سیاست عدم اعتماد به رژیم ایران و وضع
تحریمها و محدودیتهای استثنایی و تحمیل قرارداد وین را توجیه میکند. مشخص است
که برای رژیم راه حل دیگری ممکن بود، اما از آنجا که استبداد توانایی قبول واقعیتها
را ندارد و نمیتواند روند دراز مدت را در نظر بگیرد، از یک اشتباه به اشتباه دیگر
رو میکند. اکنون آقای خامنهای گمان میکند با امضای قرارداد وین، قراردادی از
نوعی که آماده بود بدان تن دهد، یعنی بدون عادی سازی رابطه با امریکا و بدون قبول
گشایشی در داخل، توانسته است آینده رژیم را تامین کند. او نمیداند که تاریخ
فراوان از اینگونه موارد را بخود دیده است. یاد آور میشود که چند ماه قبل از
انقلاب کارتر گفت ایران به
خاطر رهبریِ فوقالعاده شاه، در یکی از
پرمخاطرهترین نقاط دنیا،
به یک جزیره ثبات تبدیل شده است. حالا هم خامنهای ایران را جزیره ثبات و
قدرت منطقه میپندارد و گمان میکند میتواند نقش مهمی در منطقه بازی کند و این
بازی رژیم او را تثبیت میکند. مستبد متوجه نیست که مردمی نیز در ایران زندگی میکنند
و آنها هستند که میتوانند تصمیم بگیرند.
۲. برخی از مخالفان
مدعی بودند که رژیم حتی تا امروز نیر بدنبال به دست آوردن بمب است و فعالیتهایی
که میکند در این زمینه و با این هدف است. این مخالفان نیز در ساختن دروغ و ریختن
هیزم به آتش بحران، در آنچه بر سر ایران آمد، دخیل بودند. البته در این گروه طیفهای
متفاوت وجود دارند. افرادی هستند که مستقیما برای قدرتهای خارجی کار میکنند و یا
کسانی که بر این باورند که بدون فشارهای همه جانبه قدرتهای خارجی به رژیم، تغییری
در ایران روی نمیدهد. از اینرو، همان طور که رژیم به مسئله هستهای، از دید
تثیبت حیات خود مینگریست و مینگرد، این گونه گروهها نیز، به مسئله هستهای،
بعنوان اهرم فشار برای تغییر رژیم مینگریستند و در تبلیغات خود تواناییهای هستهای
ایران را بسیار بزرگ جلوه میدادند و یا خطر ساخته شدن بمب را، نوبت به نوبت،
یادآوری میکردند. گزارش اخیر آژانس نشان داد که این افراد بر ناحق بودهاند و
دانسته و یا ندانسته خلاف حقیقت را نشر میدادهاند.
۳. برخی دیگر با اینکه
از طیفهای گوناگون مخالفان رژیم هستند مدعی بودند که ایران با توجه به موقعیت
منطقه باید فعالیت کند تا در آستانه ساختن بمب هستهای قرار گیرد. آنان هزینهها و
پیامدهای منفی این کار را مهم ندانسته و در نظر نمیگرفتند که داشتن بمب برای
ایران توانایی نمیآورد و به غیر از هدر دادن نیروها و راه انداختن مسابفه
تسلیحاتی در ابعادی بسیار بزرگ در منطقه، نتیجهای به حاصل نمیکند. با توجه به
این امر که اکنون ایران تنها کشوری است که طبق قطعنامه سازمان ملل متعهد است هرگز
بمب اتمی نسازد، این افراد کسانی شدهاند که هم فعالیتهای رژیم را توجیه کردهاند
و هم به هدفی که میخواستند دست نیافتهاند. عکس هدف مطلوب آنها متحقق گشته است.
میدانیم که عضو پادمان شدن و لایحه عدم نشر سلاحهای هستهای را پذیرفتن اختیاری
است اما در مورد ایران، برجام قراردادی است که بنابر قطعنامه شورای امنیت، استثنا
است و تنها به ایران تحمیل شده است. علاوه بر قرارداد، قطعنامه شورای امنیت هم با
تصویب قرارداد و هم با بنابر متن خود، ایران را ملزم به نساختن بمب برای همیشه میکند.
این تنها مورد برجام است که تاریخ پایان ندارد.
اکنون
گزارش آژانس در باره فعالیتهای ایران با نظر کسانی همسانی دارد که مدعی بودند
ایران در آغاز از برنامه هستهای اهداف امنیتی نظامی داشته، اما مجبور شده که آن
را کنار بگذارد. ولی به خاطر پایبندی به اهداف اولیه، دایم به دنبال توجیه انتخابهایی
است که از نظر استفاده صلح آمیر غیرقابل توجیه هستند و به این کار حتا در برجام
نیز ادامه داده است. نماد آن ادامه سیاست غنی سازی اورانیوم با ۵۰۰۰ سانتریفوژ ۵۰ سال پیش است.
مسئولیت
مسئولیت
کامل اتخاذ و اجرای سیاست سیاه هستهای با رژیم ولایت فقیه است. رژیم این سیاست
خانمانسوز را با دروغ و فریب آغاز کرد و همچنان قصد دارد واقعیتهای تلخ فرآورده
این سیاست را بپوشاند. آقای عراقچی گفتهاست گزارش آژانس بیشتر سفید است تا سیاه.
اما زمستان میرود و رو سیاهی به زغال میماند. امروز همه ناظران منصف میدانند
سیاست هستهای سیاه بوده است و روزی هم خواهد رسید که مردم ایران آشکارتر از
امروز خواهند دید که سیاهی این سیاست از زغال هم سیاهتر بودهاست. با اینحال، از
فرصت استفاده میکنم و خطاب به آن دسته از ایرانیانی که در حاکمیت نیستند، اما
برخی از آنها مدعی بودند که فعالیتهای ایران همگی صلح آمیز بودهاند، و جمعی دیگر
مدعی بودند ایران تا امروز بدنبال ساخت بمب بوده است، میگویم شما هم مسئول
هستید. تنها رژیم ایران نیست که فاجعه را آفریده است؛ شما هم در ساختن و پرداختن
دروغها مسئولیت دارید. با رژیم فاسد و دروغساز و جنایتکار ایران با دروغ نمیتوان
مبارزه کرد و برای تغییر، راهی به غیر از ایستادگی بر حق و راستی و درستی را زبان
و روش کردن نیست. ما نه میخواهیم از جنس رژیم باشیم و نه از جنس ضد رژیم به هر
قیمت. ما باید برای کسب استقلال و آزادی و دمکراسی و عدالت معرف ارزشها باشیم.
در
این سالها سعی کردهام آنچه در باره سیاست هستهای ایران میگویم و مینویسم، از
روی حب و بغض نباشد تا واقعیتها آنسان که هستند روشن شوند. همچنان بر این باور
هستم که باید با جدیت تحقیق شود تا معلوم گردد چه کسانی بانی سیاست هستهای و
ادامه دهندگان این سیاست بحرانانگیز پر هزینه بودهاند. روشن شدن این مسئله بسیار
مهم است. زیرا سازندگان بحرانها از انقلاب بدینسو، مسببان وضعیت کنونی هستند.
هرگاه شناخته گردند و جامعه ایرانی و مردم منطقه و مردم جهان آنها را نیک بشناسند
و شبکه روابط آنها با شرکای خارجی آنها نیز شناسایی شوند، دست کم فرصت ایجاد یک
بحرانی ویرانگر دیگر را نخواهند یافت.
پانویسها
مهران
مصطفوی
۱۳۹۴/۰۹/۲۵
فقر و فرار از آموزش در استانهای مرزی ایران
گزارشهای رسمی رسانههای داخلی ایران سیمای تازهای از بازماندگان
از تحصیل را نمایش میدهد؛ ۹۰ هزار نفر در خوزستان، ۱۵۰ هزار نفر در سیستان و بلوچستان، ۱۴ هزار
نفر در هرمزگان. مناطقی که دور از مرکزند و در شمار استانهای محروم و یا کم
برخوردار. آیا رابطهای میان فقر اقتصادی و توسعه نیافتگی و بازماندن از تحصیل
وجود دارد؟
براساس گزارشهای رسمی دو استان سیستان و بلوچستان و آذربایجان
غربی در جنوب شرقی و شمال غربی ایران بیشترین نرخ بیسوادی و کودک بازمانده از
تحصیل را دارند. در تازهترین اظهار نظر رسمی، مرتضی مقتدایی، استاندار خوزستان از
شناسایی ۹۰ هزار کودک بازمانده از تحصیل و یا ترک تحصیل کرده زیر ۱۸ سال
در این استان خبر داد. پیش از این نیز معاون سوادآموزی هرمزگان گفته بود که ۱۴ هزار
کودک بازمانده از تحصیل در این استان شناسایی شدهاند. در
همین رابطه منابع دولتی از شناسایی حداقل ۱۳۰ هزار کودک بازمانده از تحصیل در استان سیستان و بلوچستان خبر دادهاند
و بنا بر گزارشهای رسمی نزدیک به ۴۰ هزار کودک در استان گلستان از
تحصیل بازماندهاند. علاوه
بر این، آمار کودکان بازمانده از تحصیل در استانهای کردستان، آذربایجان غربی،
گلستان و خراسان شمالی نگران کننده اعلام شده است. هیات دولت ایران از ابتدای سال
تحصیلی ۹۴ به منظور شناسایی کودکان بازمانده از تحصیل برنامهای را در این
استانها به اجرا گذاشته است. به
گفته استاندار خوزستان، این استان یکی از پنج استانی است که بیشترین کودک بازمانده
از تحصیل را دارند و دو زبانه بودن کودکان این مناطق یکی از دلایل بازماندن آنها
از تحصیل است. مدیرکل
آموزش و پرورش استان هرمزگان نیز دوزبانه بودن، فقر اقتصادی و کمبود امکانات در
مناطق حاشیهای و دور از مرکز را از مهمترین عوامل بازماندن کودکان از تحصیل
عنوان کرده بود.
شاهد علوی، تحلیلگر مسائل سیاسی و فعال حقوق اقلیتها میگوید اینکه
مسئولان میگویند که نرخ سوادآموزی در مناطقی که زبان مادری زبانی غیر از فارسی
است پائین است، اعتراف به حقیقتی است که پیش از این تکذیب میشد. اگر این گفتهها
تکذیب نشود، میتواند سرآغاز یک نگاه واقعیتر به نظام آموزشی به ویژه در این
مناطق باشد. نرخ ترک تحصیل و افت تحصیلی دانشآموزان در مناطقی که آموزش به زبان
مادری نیست، بالا است و دلیل آن هم زبان آموزش است.
چرخه فقر و بیسوادی
به گفته مسئولان محلی، فقر اقتصادی خانوار، فقر امکانات و کمبود
فضای آموزشی از دیگر عوامل بازدارنده کودکان از تحصیل به شمار میآیند. رئیس
سازمان نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس مهر امسال گفته بود که توزیع فضای آموزشی در
ایران یکسان نیست. براساس اطلاعاتی که مرتضی رئیسی ارائه کرده است، سیستان و
بلوچستان و آذربایجان غربی محرومترین استانها به لحاظ سرانه آموزشی هستند.
همچنین به گفته مدیرکل آموزش و پرورش هرمزگان، نزدیک به یک چهارم فضای آموزشی این
استان ناامن است.
در کنار فقر امکانات آموزشی، این استانها در سرشماریهای نیروی
کار، بیشترین نرخ بیکاری را دارند. گزارشهای منتشر شده در سالهای گذشته نشان میدهد
که نرخ بیکاری در برخی از شهرستانهای استان خوزستان نزدیک به ۵۰ درصد
است.
شاهد علوی، فقر و سیستم آموزشی ناکارآمد را گرفتار شدن در یک دور
باطل میداند و میگوید این سیستم آموزشی تکزبانه ناکارآمد موجب ترک تحصیل دانش
آموزان در سنین زیر ۱۸ سال میشود و همین مساله باعث میشود که این افراد شانس کمتری
برای ورود به بازار کار داشته باشند و توانایی ایجاد شغل برای خودشان را هم ندارند.
این وضعیت در میان عربها در استان خوزستان کاملا قابل مشاهده است. این افراد به
دلیل همین نظام آموزشی ناکارآمد وارد یک چرخه فقر شدهاند. شاخص توسعه انسانی نیز در
این مناطق پائین است.
براساس گزارش مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی، در سال تحصیلی
گذشته سه میلیون و ۲۰۰ هزار کودک در ایران از تحصیل بازماندهاند. همچنین به گفته معاون
سوادآموزی سازمان نهضت سوادآموزی، سالانه نزدیک به ۱۱۰ هزار نفر ترک تحصیل میکنند و یا از تحصیل باز میمانند. گزارشهای
منتشر شده نسان میدهد که بیش از یک سوم از این کودکان به دلیل فقر از تحصیل
بازمانده یا ترک تحصیل میکنند.
http://www.radiozamaneh.com/250523
۱۳۹۴/۰۹/۲۴
تجمع ۵۰۰ کارگر بازنشسته فولاد اصفهان در تهران!!؟
چه کسی پاسخگوست؟
دو کارگر سکته کردند و یکی از این دو
متاسفانه درگذشت!!؟
حدود پانصد کارگر بازنشسته فولاد اصفهان
که از اصفهان، تهران، کرج و سایر شهرها به تهران آمده بودند پانزدهم آذر ماه در
مقابل دفتر ریاست جمهوری و شانزدهم آذر ماه در مقابل وزارت دارایی تجمع کرده و
پیگیر مطالبات خود شدند. کارگران معترض ناچار شدند
شب را در مسجد دخانیات با یک پتو سر کنند.
در حین تجمع یکی از بازنشستگانی که برای نصب پلاکارد اعتراضی
تلاش می کرد، سکته کرده و پس از انتقال به بیمارستان اعلام شد که وی فوت کرده است.
خبر فوت این کارگر خشم دیگر بازنشستگان را برانگیخته و باعث شد
تا شعارهایی علیه وزارت دارایی و دولت سر داده شود که نفر دوم نیز دچار عارضه قلبی
شده و به بیمارستان منتقل شد.
این تجمع با وعدههای وزیر دارایی مبنی بر
پیگیری مطالبات کارگران پایان یافت. وی وعده داد که مابهالتفاوت
اضافه حقوقها از سال ۹۰ پزداخت شود و هزینه های درمانی دفترچه های بیمه خدمات درمانی که شامل ویزیت
پزشکی، داروخانهای، آزمایشگاهی و عکسبرداری میشود نیز پرداخت شود.
بر اساس این گزارش عدم ادغام صندوق بازنشستگی فولاد اصفهان در
تامین اجتماعی از دیگر تعهدات وزیر دارایی به معترضان بود تا کارگران بازنشسته
فولاد امیدوار راهی شهرهای خود شوند.
مطابق معمول خبر این تجمع و فوت یکی از معترضان در آن در
خبرگزاری های رسمی کشور پوشش داده نشده است.
سوء مدیریت مدیران صنعت فولاد و وزارت
صنایع باعث از بین رفتن منابع مالی صندوق بازنشستگی فولاد اصفهان شده است. یکی از بازنشستگان
ذوبآهن اصفهان میگوید دست درازی به صندوق بازنشستگان فولاد از دههی هفتاد و
درست از سفر رهبر به اصفهان شروع شد. تمام هزینههای آن سفر را برای خوش خدمتی،
مدیر وقت ذوبآهن از صندوق بازنشستگان ذوبآهن که یکی از پولدارترین صندوقهای
بازنشستگی کشور بود، یکجا پرداخت کرد و از آن روز این رویه با حضور مدیران نالایق
و رانتخوار ادامه یافته به صورتی که امروز حال وروز بازنشستگان صنعت فولاد را میبینید.
خبرگزاری هرانا
۱۳۹۴/۰۹/۲۳
کاروان کربلا!؟؟
نزدیک به دو میلیون زن و مرد ایرانی برای اربعین رفتند
کربلا و بازگشتند به ایران!!؟
علاوه بر هفتصد پرواز هوایی و هزاران اتوبوس و مینی بوسی
که به خرج شهرداری ها، زائران را به کربلا بردند، عده زیادی هم با کامیون و تریلی و انواع بارکش
ها رفتند کربلا و بازگشتند تا نمایشی دیگر از عزت اسلامی شیعی به جهانیان نموده گردد. اینها همه البته با پول توی جیبی و هزینه سفر و خرید سوغات از سوی نهادهای پوسیده ای چون شورای تبلیغات
اسلامی، شهرداری ها و بعثه بیت رهبری و . . . انجام گرفته و از هیچ گونه لوازم و تجهیزات حجاب شیعی چون چادر، حائل و یا هیچ دیواری بین آنها نه در
اتوبوس ها و مینی بوسها و نه در کامیون ها و بارکش ها خبری و اثری نبوده است و چه سوژه هایی که بهم اصطکاک شرعی نداشته اند!؟؟
اینها همه موش و گربه بازی حجابی است که
همیشه از آن بوی سیاست بازی و تجارت در حکومت و دولت ها از آن می آید و گویا ظاهرن تنها برای
شهرهاست!؟
۱۳۹۴/۰۹/۲۰
دوازدهم آذر سالگرد قتل محمد مختاری
همین
سیب که میتابد
این
مطلب چند ماه بعد از کشته شدن محمد مختاری به دست دژخیمان حکومت جمهوری اسلامی
نوشته شد و همان وقت در گاهنامهی چشمانداز شماره ۲۰ چاپ شد. یاد محمد مختاری،
محمد جعفر پوینده و احمد میرعلائی، و همهی مبارزان و اندیشمندان آزادهای که جان
در راه آزادی فدا کردند، گرامی باد.
اصلن
از ذهنم نمیرود بیرون. لحظه به لحظه جستجویش میکنم. دنبالش میکنم. میگویم محمد
میخواهم آخرین لحظات زندگیات را ببینم. میگویم باید ببینم که بنویسم. خودت میدانی
دنیا گزارش دقیق از واقعه میخواهد. میپرسم از کی شروع کنم که بیایم دنبالت. میگوید
بنویس قاتلین دورم را گرفتهاند. دورهام کردهاند. میگویم از کجا میدانی قاتلین
تو هستند؟ تو که هنوز زندهای. میگوید میبینمشان. میبینمشان که جرّم میدهند.
جرّمان میدهند. آن اتاق بغلی را برای یکی دیگر آماده کردهاند. ببین چطور از
چشمانشان کینه و قساوت میبارد. میگوید: بنویس راوی! همه اینها را بنویس! از
همین حالا، از همین وقت. و بنویس من خیلی تنهایم. بنویس هرگز نبودهام.
نسیم
خاکسار، نویسنده
گم
میکند شاهد. شاهد گریه میکند. من مینویسم اینها را.
محمد
میگوید. من اینجا، در این سرزمینی که انگار هزار تو دارد چه میکنم؟ چقدر با چشم
بسته دورم دادند، تابم دادند. چرخاندندم. اینجا و آنجا. هی میگفتم آقایان یک لحظه
خودتان را جای خانواده من بگذارید. جای مریمم، سهرابم. آنها منتظرم هستند. حداقل
بگذارید یک تلفن بزنم. میخندند قاتلان: چند پرسش ساده است آقای مختاری. تو که
اینقدر بُزدل و ترسو نبودهای. دوستانتان هم هستند. میبینیشان. بار اولتان که
نیست احضار میشوید. درست نمیگوئیم؟
راوی!
بنویس از چشمانشان برق عجیبی بیرون میزند. خیلی فرق دارد اینبار. انگار که دشنهاند
آنها. تیزند. فرورونده، میکاهند مرا. از من میگیرند چیزهائی آن چشمها. با آن
طور نگاه کردنشان به پوستم. به گلویم.
میپرسد
محمد: «چه شده است آقایان؟»
میخواهد
با پرسش جهان را بر مداری آرام بچرخاند. و آن دشنهها را برای لحظهای کوتاه به
غلافشان برگرداند، که نباشند؛ اینطور برهنه و مهیب. و چیزی که با زمین حتی
پیوندی بسیار دور دارد، مجال رؤیت بیابد به جای آن دشنهها.
قاتلان
میگویند چیزی نیست. و محمد میگوید: باورشان نکن راوی! آنها دروغ میگویند. برای
اولین بار نیست که دروغ میگویند. بنویس اما این بار رفتارشان با همیشه فرق دارد.
به
کجا ختم شده است این دنیا؟» نوشته بودی این را محمد.
یادم
هست راوی. اما بگو چرا هی اینها میروند و میآیند. و در اتاق بغلی چه تیز میکنند
که این صدای رعشهآور میآید. غژغژ سوهان هم نیست. دو کارد است و یا چند کارد است
که انگار روی هم کشیده میشوند. من چرا این قدر میلرزم. شاید از سرماست. باید به
آنها بگویم که مریض بودهام. باید بگویم هنوز هم خوبِ خوب نشدهام. به استراحت
نیاز دارم. آمده بودم که قدمزنان روزنامه برای خودم و نان و خامه برای صبحانه
سهرابم بخرم و بروم خانه باز استراحت کنم. اما انگار نمیشود اصلن با آنها حرف
زد. چه سکوت- خانهی ترسناکی است اینجا. در رفتارشان هم سکوت است. فقط گاه میآیند
توی اتاقی که مرا انداختهاند سری میزنند و میروند. انگار پی چیزی میگردند. یا
فقط چیزی برمیدارند. در این نور کم و با این حواس پرت، من که چیزی نمیبینم. گاهی
هم فقط میآیند و به دیوارها انگار نگاه میکنند. و یا دست میزنند به آنها. مشت
میکوبند. انگار میخواهند امتحانشان کنند که پوسیده نباشند. یا به جائی وصل
نباشند. یا انگار میخواهند فقط کلفتی و نازکیشان را تشخیص بدهند. من که سر در نمیآورم.
و بعد . . . ـ
مینویسی
یا نه راوی؟ بنویس وقتی از کنارم میگذرند طوری نگاهم میکنند که فکر میکنم عمر
دنیا دیگر تمام شده است. یخبندانی شده است یکسر جهان. و من، برهنه در ناکجائی، در
یک ییصدائی مطلق که مثل هیچ نیست جز خود مرگ، عبور چند پایانی را میبینم که بیصدا،
نه. در یک بیصدائی مطلق، به سمتم میآیند. خاموش و پیشرونده. و آن وقت چیزی در
یک جای تنم میشکند. نباید از بیماریام باشد. من اینطور نبودهام. سختتر از اینها
را تجربه کردهام. گوش دادهای به کلماتم تو. شنیدهای چطور از سرمای نیمکتی در یک
پارک عمومی حرف زدهام. و چطور رفتهام جلو. و تو میدانی راوی. که شعر تا کجاها
میرود. و من رفته بودم بسا راهها را که نمیرسید پاهایم در عالم واقع به آنها.
اما من به مدد واژههای شعرم خودم را میرساندم به آنجاها. به همان سرماهای ته.
سرماهای عمق. به همان دهانهای سرد مکنده که . . . – کدام شاعری گفته بود این
را؟ چرا یادم نمیآید.
خود
را مییابد محمد. پس میزند سرما را برای لحظهای و میپرسد: «حرف بزنید آقایان!
یکی حداقل بگوید چرا من را بازداشت کردهاید؟ چرا من را اینجا آوردهاید؟ کار و
کردار من که برایتان روشن بوده است!» سکوت عمیقتر میشود. میبیند راوی. و آنوقت
از آنها که از وجودشان سرما منتشر میشود، یکی میگوید: «خودمان هم میدانیم که
روشن است.» و بعد بس میکند. سرما ناگهان دهان میبندد. میخواست بازهم چیزی بگوید
اما نگفت. انگار زیر سلطه نیروئی برتر و قاهر جرات نکرد ادامه دهد. انگار آن
نیروی قاهر ترس از کلمات بود. همان کلمات که ابزار محمد و محمدهاست. ابزار شاعر
است. انگار میترسید همین کلمات که از آن او نیستند و هرگز نبودهاند با پوشش
ظاهری خود او را فریب دهند. حتی از کلمات بویناک خودش هم میترسید انگار. وقتی لب
به هم میفشرد او از ترس کلمات. محمد پرسید من الان کجایم؟ اینجا کجاست؟ سلول است
اینجا؟
میترکد
قاتل: خفه شو بدبخت! مادر جنده خفه شو! میفهمی یا نه؟ اینقدر حرف نزن!
فشار
نده آقا گلویش را.
حرف . . نمی . . . زنم . . . حالا . . . ک،، ه ه میخوااا . . . ی ی ی حررررر . . . ف نمیزنم،
آآآآآآقا.
سیب
گلویش را انگار چیزی له کرده است. راوی میگوید: «داشتید او را میکشتید آقایان!
آخر برای چه؟»
برای
همینها. برای همین کلمات مادر قحبهائی که از دهانش بیرون میآید. بگو هیچ نگوید.
هیچ. اصلاً حرف نزند. یک کلمه هم نگوید.
محمد
میگوید خوب حرف نمیزنم. اگر واقعاً ناراحتتان میکند. نمیزنم. میکوبند توی
دهانش با مشت. و با حرکت چشم و دندان قروچه و هرچه جز کلمه، به او میگویند خفه
شود. همین.
من
مینویسم اینها را. او نمیتواند حرف بزند. نمیتواند آه بکشد. رهایش میکنند
قاتلان. عقب میکشند آنان، با چینهای روی پیشانیشان و با دندان قروچههاشان. و با
دشنههای سرد چشمانشان. تا وقتش بیاید. بعد قاتلان دورش میچرخند. شروع میکنند به
چرخیدن دور او. محمد با تعجب نگاهشان میکند. و در مغزش میگذرد چرا آنها این
طور نگاهم میکنند. نه! حرف نزنم. حتی در ذهنم هم حرف نزنم بهتر است. شاید آنها
را سکوت من خوشتر میآید. شاید سکوت من آرامشان کند. راوی ادامه میدهد. آرام
شوند بهتر است. اما آن طور که آنها دایره را دور او تنگ کردهاند هر دم بیم آن میرود
که دندههایش را بشکنند.
دندههایم
را بشکنند، راوی! نه بهتر است نپرسی. بهتر است تو هم هیچ نگویی. همین پرسش سادهات
هم آنها را به خشم میآورد. یکبار دیگر گفت؛ محمد چرا بیخودی گریهام گرفته
است. چرا این قدر احساس تنهائی میکنم. من که هرگز در حضور انسان احساس تنهائی
نکردهام. من که نشان کردهام ستاره دوری را، سنگی را. آه . . . بشر، انسان، تو .
. .
چشمانش را میبندد محمد. آنها حلقه را تنگتر میکنند. میبینم که خم شدهاند روی او. در همان حالت که میگردند و میچرخند. و بعد میایستند. محمد که چشم میگشاید آنها را نمیبیند. دوباره میبندد که اگر آمدند آنها را نبیند. و بعد خیال کنند تنهاست. فکرهایش در آغاز چشم بستن کجا بود؟ میپرسد راوی از خودش. اصلاً به چه فکر میکرد محمد وقتی گفت تو و جملهاش را تمام نکرد. اصلن این تو که او میگفت خطاب به کی بود؟ به چه بود؟ من یادم میآید. من که راوی دردناکترین لحظات زندگی دوستم محمد هستم، یادم میآید که خطاب او به درختی بود خشک و بیبرگ در باغی در اوترخت. زمستان بود که آمده بود به هلند. و آن وقت که داشت از پنجره آپارتمانی که محل سکونت من و خانوادهام بود به بیرون نگاه میکرد و درخت را دید گفت تو،ای انسان، اگر میدانستی در پایان زندگیات چیزی بیش از این نخواهی بود، دست از بسیاری از زشتکاریهایت برمیداشتی. و یا از خودخواهیهایت.
چشمانش را میبندد محمد. آنها حلقه را تنگتر میکنند. میبینم که خم شدهاند روی او. در همان حالت که میگردند و میچرخند. و بعد میایستند. محمد که چشم میگشاید آنها را نمیبیند. دوباره میبندد که اگر آمدند آنها را نبیند. و بعد خیال کنند تنهاست. فکرهایش در آغاز چشم بستن کجا بود؟ میپرسد راوی از خودش. اصلاً به چه فکر میکرد محمد وقتی گفت تو و جملهاش را تمام نکرد. اصلن این تو که او میگفت خطاب به کی بود؟ به چه بود؟ من یادم میآید. من که راوی دردناکترین لحظات زندگی دوستم محمد هستم، یادم میآید که خطاب او به درختی بود خشک و بیبرگ در باغی در اوترخت. زمستان بود که آمده بود به هلند. و آن وقت که داشت از پنجره آپارتمانی که محل سکونت من و خانوادهام بود به بیرون نگاه میکرد و درخت را دید گفت تو،ای انسان، اگر میدانستی در پایان زندگیات چیزی بیش از این نخواهی بود، دست از بسیاری از زشتکاریهایت برمیداشتی. و یا از خودخواهیهایت.
نه
نگفته بود این را. گفته بود آیا میدانی ای انسان که در نهایت چیزی مثل این
خواهی شد. چوبی خشک. سنگی شاید. و کاش میدانستی که فقط دورهای کوتاه هستی و بعد
مردهای. هیچی اصلن تو. پاره سنگی.
محمد
به من بگو، برای همین نبود که تو از نیمکتی در پارک شعر مینوشتی؟ شاید،
شاید همینهاست. درست نمیگویم؟ اما انگار محمد. چیزی آزارت میدهد. چیزی انگار میخواهی
بگوئی؟ میخواهی توضیحی بدهی با کلمات خودت، اما میدانی که نمیتوانی. و یا شاید
نمیخواهی اکنون. چون آنان از کلمات تو به خشم میآیند. همین کلمات ساده، که در
روشن شدن چگونگی خطابت به آنها بین من و تو رد و بدل میشود، آتشاند محمد. آنها
را میسوزاند. آنها را که انسان نیستند خاکستر میکند. کلمات تو از آبادی میگویند،
از شادی میگویند و از خرد و تأملهای تو بر اشیاء و بر جهان حس که جهان بزرگ و
سرشاری است از میوههای خیال.
همین
سیب
که
میتابد
و
میتاباند دندان را
در
وسوسه گوشت شادابش
همین
چشم
همین
پوست
همین
دست
همین
غول
که
به آزادی و آبادی
چون
خاطره سیب
بشارت
میآرد
همین
چشم که از چرخش و تابش
اگر
باز بماند
به
تحلیل میرود دنیا
در
ذائقه مرگ
این
واژهها، قاتلین تو را میترسانند. زیرا آنان خود، ویرانیاند، مرگاند، و از هرچه
خرد به دور. کلمات تو صاعقه است محمد! من مینویسم واژههای تو را ازین پس، وقتی
لبهای تو خاموشند. به جای تو مینویسم. وقتی از آن اتاق هنوز صدای غژغژ میآید.
من دیگر میدانم محمد که برای تو چه نقشهای دارند. آنها، قاتلان، دارند با سرعت
تصمیم شومی میگیرند. تصمیمی که در خور کینهشان باشد. وقتی تو سراپا عشق بودی. آنها
از صبوری تو، از شکیبائی تو میترسند. گلوی تو را هدف گرفتهاند. من میدانم
محمد، تو در آخرین لحظه با آنها حرف خواهی زد. میدانم محمد داری با چشمانت به من
میگویی ترکم نکن راوی. نکُشم به این زودی بر صفحه کاغذ. بنویس من هنوز زندهام.
آنها بیهوده کارد تیز میکنند و طناب برای خفه کردنم میبافند. بنویس من هنوز
زندهام. همین چند دقیقه هم خوب است. در همین دقایق من افلاکی را سیر میکنم. راوی
تو از قانون نسبیت خبر داری. تمام عمر بعدی من همین لحظه است. فراموش نکن راوی که
موزارت فقط سی و پنج سال عمر تقویمی کرد. اما تو هنوز آثار خلق نشدهای از او داری
که باید بشنوی. چه بسا همین فردا کار تازهای از او بشنوی. حتی سالها بعد پسران
من؛ سیاوش و سهراب، فردا شعر تازهای از من میخوانند که هرگز نخوانده بودند. و دختر
تو، سحر، عکس تازهای از من و تو خواهد دید که هرگز ندیده بود. بنویس راوی. بنویس
با اولین حلقه طنابی که برگردنم بپیچانند آنها خود مردهاند. آنها من را نمیکشند
راوی، خودشان را میکشند. من اکنون نمیدانم کجایم. دارم پرواز میکنم. اتفاقی که
در رویا نصیبم میشد. راوی من را با کلمات شعر خودم بنویس. با کلماتی که آرام آرام
و با زحمت آموختم. از آموختنم بگو راوی. اینها مهم است. بنویس با زحمت آموختم
چگونه باید با انسان سخن بگویم. چگونه باید نظم جهانی را پیریزیم که سنگ سنگ آن
با ساروجی از جنس حس و عاطفه با هم یکی شدهاند. بنویس راوی، میدانم، میدانستم
که آنها روزی با طناب خواهند آمد. و همانطور که دورم خواهند چرخید، دورم میچرخند.
طناب را به گردنم خواهند انداخت. میبینمشان و میبینیشان که آنها از ترس اینکه
کلماتی از من بشنوند، از تو بشنوند، به من خواهند گفت به تو میگویند تو دیگر
تمامی. اما من تمام نیستم راوی. بر صفحه کاغذ، هنوز من را نکُش. بگو که کلمات من
جان مناند.»
جان
تواند.
میخواهند
در آخرین لحظه، وقتی فشار طناب راه را بر نفسم بسته است، با کینهای که راه مییابد
به چشمانم، وارد بدنم شوند تا من در خشمی مرده و در حسی تلخ نسبت به جهان تسلیمشان
شوم. و آن وقت وجودم بخش ناچیزی از آنها را به خود بگیرد. اما من که از چشمه زلال
اندیشه مردم نوشیدهام، من که به گیاه و انسان نظاره کردهام. هرگز با کلمات آنها
سخن نخواهم گفت. و هرگز با نگاه آنها به جهان نگاه نخواهم کرد. میشنوی راوی؟ آنها
از حرفهای من دیوانه شدهاند. کف بر لبشان آمده است و دارند جزغالهام میکنند.
اما من همچنان خواهم گفت با کلماتی که دوست دارم. میشنوی؟
میشنوم.
نگاه
کن/ پرندهای کنار پنجره / نشسته است/ و پرزهای خاکی پرهایش را میتکاند/ به روی
شیشه کبود/
راوی
بنویس اینها را.
دارم
مینویسم.
این
سرو در چه فاصلهای ایستاده است؟ میخواه ه ه ه،
فشار
ندهید گلویش را بیرحمها!
بگو
حرف نزند.
نمیزند.
مگر نمیبینید دهانش بسته است.
پس
این صداهای لعنتی چیست که پیچیده است توی این زیر زمینی؟
طعم
گس. رویای خاک و ماه. انگشتهای نازک. و صدا و کلمات پر میکنند زیرزمینی را. بعد
از زیر زمینی بیرون میروند. هل میدهند یکدیگر را در آن فضای تنگ و خفه. و راه میگشایند
به بیرون. و آنها. خاموش کنندگان صدا، دیوانهتر شدهاند. و محکمتر طناب را از دو
سو میکشند.
/
میخواهم از سر انگشتانت/ بابونههای کوهی بچینم. / و راوی
چشمهایش را میبندد.
نمیتوانم.
بگذار محمد با چشمهای بسته بنویسم. زیرا نمیخواهم ببینم طناب را که فرو رفته است
در گوشت گردنت. و ببینم چشمهای تو را که بیرون زدهاست و چهره تو را که سیاه شده
و من نمیتوانم مردنت را تماشاگر باشم.
نه!
باز کن چشمهایت را راوی! من هنوز نمردهام. ببین آنها نمیدانند چطور خود را از
دست کلماتم نجات دهند. دارند به هم فحش میدهند. و از جنون سر به دیوار میکوبند.
میبینی راوی؟
آری
میبینم. و میبینم که تو را دارند میبرند که در خرابهای بیندازند محمد. و این
بار این ماشین نیست که دیگر میچرخد، یا تاب میخورد. این منم که تاب میخورم میان
سطر سطر شعر تو. کلمات تو. تو از من دور میشوی با سرعت. غایب میشوی، تا ما چند
روزی دنبال جنازهات بگردیم در این سردخانه و آن سردخانه. وقتی تو در پارکی نشستهای
با قلم و دفترت و داری مینویسی:
آن یک عصا کشان خود را کنار نیمکت میرساند/ آن یک نگاه رهگذری را میجوید/ که گامهای لرزاناش را همراهی کند/ تا سایه دراز بید مجنون/ این رو به باد روسریاش را میگشاید/ آن رو به آفتاب کلاهش را بر میدارد/ در خاطرات رفته هنوز جائی هست/
آن یک عصا کشان خود را کنار نیمکت میرساند/ آن یک نگاه رهگذری را میجوید/ که گامهای لرزاناش را همراهی کند/ تا سایه دراز بید مجنون/ این رو به باد روسریاش را میگشاید/ آن رو به آفتاب کلاهش را بر میدارد/ در خاطرات رفته هنوز جائی هست/
میگویی
راوی بیا کنار من بنشین و بنویس تمام زندگی من همین کلمات است که میخواهد راه
نگاه کردن را به من بیاموزد. تو فکر میکنی میتوان دور گردن کلمات من طناب پیچید؟
میگویم
نه. نمیتوانند، محمد. حق با توست. ما مینویسیمت محمد با همین کلماتی که تو دوست
داشتی. ما میخوانمیت محمد با کلمات خودت و تو همچنان با ما خواهی بود. و هر صبح
به خیابان خواهی رفت تا روزنامه بخری. آنها، قاتلان، ربایندگان تو مردهاند پیشتر،
همانوقت که تو را ربودند.
اوترخت
فوریه ۱۹۹۹
ـــــــــــــــــــــــــ
دهان سرده مکنده، اشارهای است به شعر فروغ فرخزاد.
دهان سرده مکنده، اشارهای است به شعر فروغ فرخزاد.
اشتراک در:
نظرات (Atom)



