۱۳۹۴/۰۳/۲۲

صحنه‌سازی تجاوز در اوین!؟

"وسط بازجویی من را فرستادند یک اتاق دیگر، با لحن بدی گفت ببریدش تا بیایم. یعنی بیاید برای تجاوز، تهدیدی که در تمام مدت بازداشت و بازجویی وجود داشت. ترسیده بودم، گریه می‌کردم، هوار می‌زدم، التماس می‌کردم که من را از آن‌جا ببرند. ساعتی که آن‌جا بودم، بدترین ساعت زندگی‌ام بود، با هر صدای پایی جیغ می‌زدم و التماس می‌کردم… در نهایت بازجو آمد و گفت تو که از کم‌ترین چیزها می‌ترسی، [. . .] می‌خوری حرف می‌زنی، [. . .] می‌خوری درست جواب نمی‌دهی."


 این صحنه‌سازی تجاوز در زندان اوین برای نغمه شاهی سوندی، شهروند خبرنگاری که از ۷ بهمن ۹۲به مدت ۷۵ روز در بند ۲ الف زندان اوین به سر برده، اتفاق افتاده است. وی به اتفاق ۷ نفر از دوستانش در فاصله‌های زمانی مختلف در همان سال بازداشت و به زندان اوین منتقل شدند. اتهام شاهی سوندی و دیگر دوستانش راه انداختن صفحات فیس‌بوکی و اطلاع‌رسانی پیرامون موارد نقض حقوق‌بشر در ایران بود. وی به اتهام تبلیغ علیه نظام٬ توهین به آیة‌الله خمینی و آیة‌الله خامنه‌ای از سوی قاضی مقیسه٬ رییس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب٬ به هفت سال و نود و یک روز زندان محکوم شد. مسعود قاسم‌خانی، مهدی ری‌شهری، رویا صابری‌نژاد، فریبرز کاردارفر، امیر گلستانی، امین اکرمی‌پور و مسعود سید طالبی دیگر دوستان وی در این پرونده هستند که به حبس‌های سنگین و طولانی مدت محکوم شده‌اند.

بازداشت در کرمان و انتقال به تهران
شاهی سوندی، ساکن کرمان بود که بازداشت شد، هنگامی که برای خرید از منزل بیرون رفته بود، با تماسی که که فکر می‌کرده از پست است و بسته‌ای برای‌اش آورده به خانه باز می‌گردد و با حضور ماموران امنیتی در جلوی خانه و درون خانه روبر می‌شود. "بچه‌های‌ام، عمه و مادرم هم داخل خانه بودند. شخصی که از تهران آمده بود و حکم بازداشت من را داشت گفت شما خانم شاهی سوندی هستی؟ گفتم بله. گفت من حکم بازداشت و تفتیش منزل شما و انتقال شما به بند ۲ الف زندان اوین را دارم. گفتم به چه جرمی؟ جواب دادند که حالا شما بفرمایید بنشینید تا اول خانه را بازرسی کنیم. همه خانه را تفتیش کردند٬ به هم ریختند٬ کامپیوتر٬ هاردها و سی دی‌ها را همه را جمع کردند. حتا آقایانی که از اطلاعات کرمان بودند٬ وسایل همسرم را بازررسی کردند و مدارک مربوط به او را برداشتند. در خانه به من دست‌بند و چشم‌بند زدند و سوار ماشین کردند. در ماشین گفتند که سرت را پایین ببر که کسی تو را نبیند. سوار ماشین شدم و من را بردند فرودگاه کرمان و دو سه ساعتی آن‌جا بودم. اما پرواز تهران کنسل شد و شب به یک بازداشت‌گاه منتقل شدم."
بعد از یک شب بازداشت٬ شاهی سوندی برای تفهیم اتهام به دادگاهی در کرمان منتقل می‌شود. "قاضی تنها حرفی که من زد این بود که فکر می‌کنی جمهوری اسلامی آن‌قدر گشاد است که امثال شما بخواهید به آن نفوذ کنید؟ بحثی بود آن‌جا که می‌گفتند باید در کرمان باشم و همان‌جا رسیدگی کنند، اما مامور اطلاعات تهران می‌گفت حکم بازداشتش را از تهران دارم، بعد از تمام شدن کارمان او را به کرمان منتقل می‌کنیم و دوباره در حالی که به شکل بدی به من دست‌بند زدند، به بازداشتگاه منتقل شدم. من را به تخت بستند خیلی اذیت کردند. توهین می‌کردند. می‌گفتند که شما عوضی‌ها آرامش ما را به هم می‌زنید٬ به خاطر شما همیشه دغدغه داریم."

زندان اوین و سلول انفرادی، اینجا هیچ حقی نداری
"واقعا رسیدم به زندان اوین. از شدت فشار گریه می‌کردم و استرس زیادی داشتم. مامور اطلاعات گفت که از چه چیزی می‌ترسی؟ گوانتانامو و ابوغریب که نیست٬ زندان جمهوری اسلامی است. این‌جا توبه می‌کنی و می‌روی. همان موقع هم تماس گرفت و گفت مهممان جدید آمده٬ در را باز کنید."
نغمه شاهی سوندی که به گفته‌ی خودش به شدت ترسیده بود، بعد از معاینه پزشکی و طی مقدمات ورود٬ همراه با آزار روانی بوده به سلولی انفرادی در بند ۲ الف زندان اوین منتقل می‌شود. "سلول خیلی کوچکی بود. وقتی دراز می‌کشیدم شاید ۲۰ سانت از قد من بلندتر بود، نه دست‌شویی داشت و نه چیز دیگری. نگهبان یک مقوای نارنجی به من داد، گفت اینجا حق نداری حرف بزنی، حق نداری جیغ و گریه کنی، صدای‌ات نباید بیرون بیاید. هر موقع کاری بود این مقوا را از دریچه پایین در سلول می‌دهی بیرون. پرخاش‌گرانه هم گفت زیاد هم این مقوا را بیرون نمی‌گذاری، این‌جا دیگر جایی نیست که لوس و ننر بازی در بیاوری."

احساس ترس، وقتی آزاد شدم دیگر آدم قبلی نبودم
"خیلی ترسیده بودم، در یکی دو هفته اول به طور دایم می‌لرزیدم، نمی‌توانستم خودکار را در دستم بگیرم. به حدی ترسیده بودم که زانوهای‌ام به طور دایم می‌لرزید. ترس از زندان نبود، ترس از این بود که به چه زندانی آمده‌ام. یعنی چیزهایی که شنیده بودم، خوانده بودم و…. اصلن فعالیت من این بود که درباره زندان‌ها صحبت می‌کردم و حالا خودم آن‌جا بودم. روزی که من را بازداشت کردند، خیلی ترسیده بودم، مادرم گریه می‌کرد، بچه‌هایم گریه می‌کردند. عمه من هم که خودش زندانی دهه‌ی ۶۰ بود با ترس می‌پرسید که نغمه چه کار کردی؟ تنها چیزی که به مادر گفتم این بود که مادر نباید گریه کنی. هزار نفر مثل من آن‌جا هستند، اگر توانستم که می‌آیم بیرون. ماموری که آن‌جا بود گفت حق داری٬ باید هم این‌گونه به مادرت دل‌داری بدهی. بعد به بچه‌ام گفت گریه نکن٬ مادرت را به امام‌زاده صالح می‌بریم. این‌ها یک سیستمی دارند در بازجویی‌ها که دقیقا نقطه ضعف شما را پیدا می‌کنند. بازجوی بد و بازجوی مهربان داشتم. یک جوری با روان من بازی کرده بودند، که حتا یک جاهایی می‌گفتم، در این قسمت تند رفتم مثلن. یک ساعت بعد سید می‌آمد کاری می‌کرد که می‌گفتم خیلی وحشتناک است. در واقع کاری با من کردند که موقعی که از در اوین می‌آمدم بیرون می‌دانستم که دیگر آن آدم قبلی نیستم، دوست داشتم که برگردم کاری کنم. پشیمان بودم از این که کاری کردم که آزاد شدم، با این که می‌دانستم خانواده‌ام منتظر هستند. با خودم فکر می‌کردم که باید کاری می‌کردم که یا این‌جا من را می‌کشتند یا تا ابد نگهم می‌داشتند، چون این دنیای بیرون هم دیگر آن دنیای قبل از زندان نیست، حتا آسمان هم دیگر مثل قبل نبود٬ آدم‌ها حتا. من دیگر حتا به سایه‌ام هم اعتماد نداشتم. چیزهایی آن‌جا جلوی من گذاشتند که باورم نمی‌شد. از من به عنوان یک شهروند، آدمی که فقط یک شهروند خبرنگار است، ثانیه به ثانیه در خیابان عکس گرفته‌ بودند، من چطوری می‌توانم دیگر به چیزی اعتماد کنم؟ فکر می‌کنم هر کسی می‌رود زندان و بازجویی و شکنجه و . . . تجربه می‌کند، وقتی بیرون می‌آید دیگر آدم قبلی نیست."

اولین تجربه بازجویی؛ حالا حالاها باید بنویسی
"همان شب اول، یک زندانی دیگری بود که ضجه و داد می‌زد، از شدت ترس ضربان قلبم بالا رفته بود. مقوا را از دریچه گذاشتم بیرون که بپرسم چه بلایی سرش آورده‌اند. می‌خواستم بدانم فردا چه چیزی در انتظار من است که نگهبان آمد و گفت؛ قرآن خوانده و دارد توبه می‌کند و گریه‌اش به خاطر آن است. گفت این‌جا دلت برای کسی نسوزد، به فکر خودت باش. گفتند که کارشناس‌ات آمده است. همان بازجو منظورشان بود البته! با چادر و چشم‌بند رفتم اتاق بازجویی. وقتی که رفتم همان اول یک پرونده که شاید ۳۰۰ – ۲۰۰ برگ بود گذاشت جلوی‌ام و گفت این جرایم شما است، یکی یکی ورق بزن. این‌ها با توجه به این که صفحه‌های فیس‌بوکی ما را گرفته بودند، با تحت فشار قرار دادن دوستان‌ام به ایمیل‌ها و شنود تلفن من٬ به همه چیز دسترسی داشتند و همه را پرینت گرفته بودند، حتا مسیج‌ها در وی‌چت، وایبر و… همین‌طور برگ می‌زدم و نگاه می‌کردم، خب خیلی از آن‌ها هم برای من نبود، ولی خب اوین که می‌روی، اولش نمی‌دانی کجا آمده‌ای. به خودم گفتم که چه یک صفحه و چه ده صفحه‌اش برای من باشد یک جرم و اتهام دارد دیگر، پس نگو هیچ وقت که این‌ها برای من نبوده و گفتم که این‌ها در صفحه‌های من بوده است. یک ورق و خودکار داد و گفت که یک بیوگرافی از خودت بنویس. به حدی وحشت کرده بودم که قلم را نمی‌توانستم دست بگیرم. طوری شده بود که حتا دو خط که می‌نوشتم، می‌دیدم که چقدر غلط املایی دارم. آن‌قدر تمرکز نداشتم. گفته بود که بیوگرافی بنویس من فقط اسم و فامیل و سنم را نوشتم. نگاه کرد و گفت همین؟ بنویس. حالا حالاها باید بنویسی. می‌گفت در مورد اولین پستت بنویس٬ در مورد آقا بنویس. تو کی هستی که در مورد آقا حرف زدی؟ تو آن‌قدر نجسی که نباید می‌نوشتی. یک بار آمدم بگویم در مورد آقا چیز بدی ننوشتم، گفت اسم آقا را با دهن نجس‌ات نیاور! با چه جراتی عکس آقا را گذاشتی در فیس‌بوک و در موردش حرف زدی؟ نکته دیگر این که من مدام ذهنم درگیر دیگر دوستانم بود که بازداشت شده بودند، آن‌قدر آن‌ها را آزار داده و شکنجه کرده بودند که می‌ترسیدم حرفی بزنم که علیه‌شان باشد. وقتی تنها هستی فقط از خودت دفاع می‌کنی، ولی وقتی گیر آن‌ها بودم٬ سخت بود. مدام می‌گفتم نکند چیزی بنویسم که کس دیگری گرفتار شود. ولی این را فهمیده بودند، هر روز ۲۰ – ۱۰ صفحه کاغذ می‌آوردند و می‌گفتند درباره فلانی بنویس! امین اکرم پور، امیر قاسم خانی، رویا صباری و… وقتی می‌نوشتم، نگاه می‌کرد و با دفترچه از پشت می‌زد توی سر من و می‌گفت من می‌گویم چه بنویس٬ اینها چیست که می‌نویسی؟"

شکنجه‌های روحی و جسمی، بازجویی در مورد بدنم
"مدام تهدید می‌شدم. مثلن می‌گفت اگر مسعود را بردیم و ۴۰ روز آویزان کردیم با تو جور دیگر رفتار می‌کنیم نغمه٬ از پا آویزان نمی‌شوی! مدام تهدید بود، مدام توهین، مدام حرف‌های کثیف می‌زدند. بعد از مدتی بازجویی‌ها در مورد صفحه‌ها و فعالیت‌ها، عکس‌های خانوادگی را آوردند و جلوی من می‌گذاشتند و سه چهار ساعت در بازجویی در مورد عکس‌های من نظر می‌دادند. می‌گفت تو نمی‌خواهد بروی فعالیت کنی، تو برو . . . نمی‌توانم بیان کنم که چه حرف‌هایی به من زدند! در مورد جزء به جزء بدن من صحبت می‌کردند. بدترین توهین‌ها را می‌کردند. فقط یک مورد را بگویم، بازجو میایستاد روبروی من، کسی که اسمش سید بالاگرد و نماینده دادستان بود، یک ساعت در مورد رابطه جنسی یک زن و مرد حرف می‌زد، فشار من بالا می‌رفت و کافی بود مثلن یک آه بکشم، می‌گفت دارم درباره تخصص توحرف می‌زنم، عصبانی شدی؟ جایی اشتباه گفتم؟ ساعت‌ها به خاطر چیزهایی که ربطی به پرونده نداشت من را تحت فشار و شکنجه روحی قرار می‌دادند. صندلی را بلند کرد و به کمرم زد که چرا اسم صفحه فیس‌بوک تو این است! در مورد خواهر و بستگانم در خارج از کشور سوال می‌کردند و دلیل کارهای‌شان را از من می‌پرسیدند. چیزهایی در موردشان می‌گفتند که خودم نمی‌دانستم. نه تنها این‌ها را از من می‌پرسیدند، بعدا فهمیدم که تماس می‌گرفتند و از مادرم هم می‌پرسیدند که مثلن چرا آن یکی دختر پناهنده است؟ باور کنید حاضر بودم ساعت‌ها من را بزنند، ولی آن‌قدر از نظر روحی آزارم ندهند. می‌گفتند که شما هشت نفر بودید، شش مرد و دو زن، پس حتمن با هم رابطه نامشروع داشتید. اعتراف کنید که رابطه نامشروع داشتید. مگر نمی‌خواهی بروی پیش بچه‌های‌ات؟ بچه‌ات دارد می‌میرد، اعتراف کن و برو. ما قول می‌دهیم صدای‌اش را هم در نیاوریم. ساعت‌ها می‌شنیدم که در اتاقی دیگر دارند دوست خودم را بازجویی می‌کنند و می‌زنند! یعنی به خاطر هیچ ما هشت نفر را نابود کردند."

اعتراف تصویری، من غرق شده‌ی دنیای مجازی هستم!
"ساعت‌ها می‌آمدند فیلم می‌گرفتند که مستندسازی کنند. می‌گفتند که باید بگویم من غرق شده‌ی دنیای مجازی هستم، دنیای مجازی زندگی من را خراب کرده است. حتا از من می‌خواست که علیه دوستم اعتراف کنم. اما نمی‌توانستم این را بپذیرم، چون صدای ناله‌های دوستانم را در آن زیرزمین لعنتی می‌شنیدم که می‌زنندشان، صدای التماس‌شان را می‌شنیدم."
از جمله آزارهایی که شاهی سوندی از آن صحبت می‌کند، تحت فشار قرار دادن او دیگر دوستانش برای اعتراف علیه یک‌دیگر بوده است. تا جایی که آن‌ها را با هم در اتاق بازجویی روبه‌رو کرده‌اند.
"جلوی خودم دوستم را آوردند و روبه‌روی من نشاندند. به او می‌گفتند که زن‌ات را می‌آوریم همین جا و جلوی خودت . . . بعد آن بازجوی مثلن مهربان می‌گفت نه حاج آقا نگو، مرد است و غیرت دارد٬ ناراحت می‌شود. بعد حاج آقا می‌گفت نه٬ اگر غیرت داشت که این‌کارها را نمی‌کرد، می‌رفت بالای سر زنش می‌نشست. هر دوی ما چشم‌بند داشتیم، جلوی من هزار حرف کثیف به او زدند و کثیف‌ترین حرف‌ها را در مورد من جلوی او می‌زدند. فقط این کار را کردند چون دیدند نمی‌خواستیم علیه هم حرف بزنیم. بعد او را بردند یک اتاق دیگر و صدای پرت شدن صندلی آمد. صدای‌شان می‌آمد که می‌گفتند حرف نمی‌زنی؟ دوباره ۳۰ روز دیگر از پا آویزانت می‌کنیم. فضایی آن‌جا درست کرده بودند که هر حرفی می‌زدند قبول می‌کردم و اعتراف می‌کردم. فقط برای این که این رنج‌ها و آزارها از روی من برداشته شود."

صحنه‌سازی تجاوز، آزار و تهدید در اوین، بدگمانی و شک بیرون از زندان
"همسر من هیچ وقت این قضیه را نپذیرفت، هیچ وقت با من تماس تلفنی نداشت. من هر چند روز یک بار با بچه‌های حرف می‌زدم. به خاطر این که حال‌شان خیلی بد بود. ولی همسرم هرگز با من حرف نزد. برای این که شنیده بود آن‌جا چه جایی است. با این که جو تجاوز درست کرده بودند، اما هیچ وقت به من تجاوز نشد. ترس و جوش بود، اما هیچ وقت همسرم این را نتوانست بپذیرد. من از بازجویی‌های اوین آمدم٬ ولی چشم باز کردم و دیدم که در بازجویی‌های همسر و اطرافیانم افتاده‌ام. اصلن مردم به یک شکل دیگر به من نگاه می‌کردند، وقتی برگشتم خانه، هر کسی مرا می‌دید به جای این که بپرسند نغمه خوبی؟ می‌پرسیدند به تو تجاوز هم کردند؟ بدترین حالتی است که برای ما به وجود می‌آورند
علاوه بر صحبت درباره مسایل جنسی و زدن اتهام‌های اخلاقی – که جزء لاینفک بازجوی بود – شاهی‌سوندی در بازجویی‌ها تهدید به تجاوز شده بود: «مدام من را تهدید به تجاوز می‌کردند. بیش‌تر صحبت‌ها و بازجویی‌ها همیشه این مساله را هم داشت. انگار با یک زن فاحشه دارند صحبت می‌کنند، یک بار وسط بازجویی من را فرستادند یک اتاق دیگر که تجاوز کنند، با لحن بدی گفت ببرینش تا بیایم، چیزی که در تمام مدت بازداشت و بازجویی به آن تهدیدم می‌شدم. یک جایی بود که انگار انبارشان بود، پر از آب میوه، میوه و سیگاره و… به شدت ترسیده بودم، فقط گریه می‌کردم، هوار می‌زدم و التماس می‌کردم که من را از آن‌جا ببرند، یعنی ساعتی که آن‌جا بودم، بدترین ساعت زندگیم بود، بار هر صدای پایی جیغ می‌زدم و التماس می‌کردم… آخر سر بازجو آمد و گفت تو که از کم‌ترین چیزها می‌ترسی، [. . .] می‌خوری حرف می‌زنی، [. . .] می‌خوری درست جواب نمیدی. یک بار من را نشانده بودند پشت این شیشه‌ها که آن طرفش را نمی‌شود دید، از زیر شیشه کاغذ می‌دادند تا بنویسم. بعد از پشت شیشه حرف می‌زدند که ببین چقدر خوشگل است، حیف نیست این زندانی است، این را آزادش کنید برود بیرون تا . . . حرف‌هایی که قادر به بیانش نیستم."

آزادی
"حالم در زندان خیلی بد شده بود، اگر یک هفته دیگر می‌ماندم آن‌جا مجبور بودند که من را به بیمارستان انتقال بدهند، قبل از زندان هیچ نوع مریضی نداشتم، اما به خاطر فشارها حتا راه هم نمی‌توانستم بروم. بازجویی‌های‌ام هم تمام شده بود و دیگری چیزی نمانده بود. با ۱۷۰ میلیون وثیقه آزاد شدم و حتا بعد از آزادی هم مدام دکتر می‌رفتم. حتا وقتی وثیقه گذاشتند هم باز چند روز بیش‌تر ماندم در زندان، می‌گفتند که یک سری سوالات دیگر داریم. سوال‌های‌شان در مورد خانواده‌ی زندانیان سیاسی بود، که چه کسانی را می‌شناسم و باید در موردشان می‌نوشتم. سرانجام ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ آزاد شدم."

قاضی مقیسه، طلاقت را از شوهرت می‌گیرم!
"قاضی مقیسه حتا اجازه دفاع کردن به من و دیگر دوستانم در دادگاه نداد. در دادگاه بدوی حتا اجازه ندادند وکیل داشته باشم. من از صبح رفتم دادگاه، بچه‌ها را هم یکی یکی آوردند از اوین. حتا یکی از بچه‌ها که حرف زد، قاضی مقیسه لیوان را برداشت و به سمتش پرت کرد که حرف نزن، نباید حرف بزنی. قاضی چرا باید این‌کار را بکند؟ مگر نباید دفاع کنیم از خودمان در دادگاه؟ هر جا می‌رفتیم همین‌طور بود، بازپرس شعبه ۸ به مادر یکی از بچه‌ها جلوی خودش بدترین و رکیک‌ترین حرف‌ها را زد. به پیرزن حتا گفت تو را هم الان می‌دهم بازداشت کنند."
قاضی مقیسه رئیس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی از جمله قضاتی است که در طی سال‌های گذشته حکم‌های متعدد و سنگینی علیه زندانیان سیاسی صادر کرده است. همچون موارد دیگر که زندانیان سیاسی از آن سخن گفته‌اند او اجازه دفاع را به شاهی سوندی و دیگر دوستانش نداده است.
"قاضی مقیسه اصلن نمی‌گذاشت حرف بزنم. می‌گفت در حدی نیستی اصلن. برو به شوهرت برس، برو به زندگیت برس. تو حتا لیاقت دادگاهی که برای‌ات تشکیل شده را نداری. من می‌دانم که با شوهرت مشکل داری، ۴۸ ساعت به من وقت بده تا من طلاقت رو از شوهرت بگیرم، تو می‌توانی بری بهترین شوهرها گیرت بیاد. این حرف را موقعی زد که بچه‌ها را برده بودند زندان، اصلن دلیل نداشت دوباره من را صدا بزند، آن‌جا منشی دفترش را صدا زد و گفت این زنِ کو؟ این زنِ رو بردارید بیارید. که رفتم داخل و این حرف را به من زد."

احضار و آزار بعد از آزادی
"بعد از آزادی مدام احضار می‌شدم. بازجو زنگ می‌زد و می‌گفت دلت برای ما تنگ نشده بیای اینجا یک سر. با یک لحن بسیار زشت. یک بار حتا چند ساعت بازداشت شدم دوباره، من را به اتاقی بردند که از داخل دستگیره نداشت، همین سید بالاگرد بازجویم آمد و بدترین اهانت‌ها و توهین‌ها را به من کرد. به من می‌گفت جوری می‌توانیم پرونده شما هشت نفر را بسازیم که همه‌تان حکم اعدام بگیرید. هر کاری بخواهیم روی پرونده می‌کنیم. از ترس زیاد از ایران آمدم، از ترس، این که این پرونده هنوز که هنوز است ادامه پیدا کرده است. این‌طوری زندگی همه ما را خراب کردند، زندگی خود من که همه چیزش از بین رفت و الان با دو تا بچه این‌جا آواره هستم. برای من مهم است که مردم این بچه‌ها را به یاد بیاورند که الان زندانی هستند، ولی کسی دنبال کار ماها نیست، چون ما جزو کسانی نیستیم که همه بشناسندشان و پیگیر پرونده‌های‌شان باشند. دوست دارم طوری بشود که مردم بشناسند, نه این‌ها را فقط، همه کسانی که گمنام در زندان هستند و حمایتی ندارند. دفاع از حقوق بشر تبعیض ندارد. باید همه را یکسان دید، چه آن کسی که همه می‌شناسندش و چه من و دوستانم که کسی نمی‌شناسد ما را. باید همه برابر پیگیری بشوند، ما هم خیلی زجر کشیدیم. وقتی شخص معروفی یا کسی که همه پیگیری وضعیت‌اش هستند را می‌برند اوین، نمی‌تواند انقدر اهانت و آزار و اذیت کنند، اما ماهایی که این طوری گمنام می‌رویم و گمنام می‌آییم همه زندگی‌مان را از دست می‌دهیم."
منبع مطلب مجله حقوق ما شماره 12 - سازمان حقوق بشر ایران
 مدیار سمیع‌نژاد
https://www.tribunezamaneh.com/archives/77100?tztc=1

۱۳۹۴/۰۳/۲۱

Eshghi tazeh عشقی تازه در قلبم

سربازگیری داعش در شهرهای مذهبی ایران!؟

علمای عظام در مسجد اعظم قم شهر خون و قیام درس روزانه‌ خود را برگزار می‌ کنند. مکارم شیرازی، وحید خراسانی، شبیری زنجانی، نوری همدانی و سبحانی تبریزی.
همچنان که آمد و شد روحانیان در این محل رونق دارد به وفور افرادی دیده می‌شوند که افغانی و یا افریقایی اند. چه بسا از طریق همین طلبه ها دیدگاه‌های طالبان، القاعده، الشباب، جیش‌النصره و داعش پا می‌گیرد. همسویی آنها با روحانیان ایران و دین دولتی می تواند تظاهر باشد. خانم‌های زائر هم از فراسوی مرزها کم نیستند.



ضریح حضرت معصومه را دو قسمت نموده‌اند که در یک سوی آن زنان به زیارت اشتغال دارند و در سویی دیگر از آن مردان. گویا پیش از آن بسیاری از مردان و زنان به جای آنکه از "خانوم" حاجت بگیرند، خودشان به رضایت از همدیگر حاجت می‌جستند تا آنکه بالاخره دیوارکشی حرم شروع شد. نوشته‌هایی بر دیوارها نصب کرده‌اند تا مردم مواظب جیب و پولشان باشند!
انبوه گدایان حرفه‌ای از سر و کول مردم بالا می‌روند.
برمی‌گردم جلوی در ورودی. خانمی گندمگون از مقابلم می‌گذرد. نگاهش را از من برنمی‌گیرد. چند قدم آنسوتر می‌ایستد و از دور وراندازم می‌کند. اخلاق متحجرانه‌ به سراغم می‌آید که خجالت بکش. بی‌عرضگی خودم را بهانه‌ای برای اخلاق کرده و به آرامی از آنجا پا پس کشیدم. یعنی من نه آنم که تو می‌پنداری.
هر چند دقیقه، گروهی جنازه‌ای را که بر تابوت نهاده‌اند، لااله الا الله گویان می‌کشانند به حرم. سپس تابوت را دور ضریح طواف می‌دهند و پس می‌برند. بین مردم روایتی را شهرت داده‌اند که گویا بهشت هشت در دارد که خداوند 6 در آن را به اهل قم اختصاص داده است. کاسبان قم روایاتی از این دست را برای کسب و کار خویش مناسب یافته‌اند. جنازه‌های از کرمانشاه، همدان، آذربایجان، یزد و اصفهان و بقیه شهرها را برای عبور از این 6 در می آورند و پس از طواف به شهرهایشان باز می گردانند تا از همان درهایی به بهشت بروند که قمی‌ها می‌روند!
سیاحت قم را وا می نهم و راه تهران در پیش می گیرم. پریدم درون اتومبیل یکی از مسافرکش‌ها. در راه حرف‌های مسافران گل کرد. راننده می‌گفت از مرز مهران برمی‌گردد و در آنجا با گروهی آشنا شده که با داعشی‌ها مرتبط ‌اند. خبر می‌داد که داعشی‌ها ماهی 4 میلیون تومان حقوق می‌دهند تا با گروهشان همراه شوی. همچنین به هر مجاهدی زنی هم می‌بخشند. راننده می‌گفت که دارد می‌رود تهران تا با خانواده‌اش خدا حافظی کند. او تصمیم داشت برای پیوستن به داعشی‌ها دوباره به مهران بازگردد. مسافر جلویی کم‌کم از حرف‌های راننده به وجد آمد. سپس ملتمسانه از راننده خواست تا او را نیز همراه خود ببرد. راننده می‌گفت مرد حسابی جنگ است، همه را می‌کشند. ولی مسافر خواهش خود را دوباره تکرار می‌کرد. می‌گفت که زن و دو فرزند دارد و سه سال است بیکار مانده است.
کنار من دو نفر لمیده بودند که با چهره‌های مدور و گونه‌های برآمده‌ خود نشانه‌هایی از مردمان همسایۀ شرقی ما را به همراه داشتند. با چشمانی بادامی و ریز. آن‌ها می‌گفتند که در مشهد با گروهی از طرفداران داعش آشنا شده‌اند که به سربازگیری برای داعشی‌ها اصرار می‌ورزیدند. می گفت آن‌ها ماهی دو میلیون تومان حقوق می‌دهند. در ضمن به هر مجاهدی زنی را نیز به عنوان کنیز می‌بخشند، با پیشنهاد آنان ما شک داشتیم که آیا به داعش بپیوندیم یا خیر. ولی اکنون که شما می‌گویید چهار میلیون تومان می‌دهند اجازه بدهید ما هم با شما بیاییم. کاری که فریضه باشد بهتر از این نمی‌شود. چهار نفر داوطلب داعشی در ابتدا کمی با هم کلنجار رفتند تا در نهایت به توافق رسیدند که فردا به همراهی هم راه مرز مهران را در پیش گیرند. آنان همانند بسیاری از جوانان، وادی‌السلام را نه در قم بلکه در فراسوی مرزهای ایران می‌جستند.

۱۳۹۴/۰۳/۲۰

We Fell In Love مـا عـاشـق شـدیـم

We Fell In Love

دستگاه قضایی، محمود سهرابی و چاقوکش هایش!؟

هفته گذشته در پیاده روی یکی از خیابان ها، به مرد خسته ای برخوردم که از چین و شکنِ صورتش تراشه های یأس و دلمردگی بر می جهید. مرد، که شصت ساله می نمود، از بیست سال پیش مرده بود. کیفِ پف کرده ای در دست داشت، و رازهای خراشنده ای در برگه های داخلِ کیف.


در آن غوغای نیم روز شهر تهران، با قدم های بی شتاب او همقدم بودم که ناگهان دیدم آهی کشید و از حال رفت و سنگینی اش در میان دست های من غنود. نشاندمش لب جوی. مرد، از بس که از درون خراش خورده بود، نا نداشت و تنها به کورسوی امیدی زندگی را می لنگید. به ضرب التماس های من، نیم نفسی از همان اعماقِ مُردگی بر کشید و به صورتم زل زد و با صدایی که از انتهای خراش خوردگی اش بیرون می خزید نالید: زیر سایه ی آخوندا، "محمود سهرابی" هم زندانی ام کرد و هم دار و ندارم را بالا کشید و هم به زن من پنج بار تجاوز کرد و زنم را با خودش برد که برد.
مرد، بیست سال تمام به هر سوراخِ دستگاه قضا سر فرو برده بود و از هر سوراخ بارها گزیده شده بود. از وکیل گرفته تا قاضی تا آبدارچی تا بایگانی چی تا مأموران کلانتری تا حتی خود رییس قوه ی قضاییه تا هرکسی که گمان بر همراهی و اجرای قانونش می رفت، همه او را گزیده بودند و تا توانسته بودند مکیده بودندش و سرآخر خسته تر از روز پیش، روانه اش کرده بودند به امان بی کسی. یک به یک نامه های تمام نشدنی اش را به من نشان داد. همه اصل بودند و بی اعوجاج. در این نامه ها دیدم که به هر کجا شکایت برده است و بارها و بارها داستان "سهرابی" و تجاوز به زن و بالا کشیدنِ اموالش را تعریف کرده و تعریف کرده و با هر تعریف، قاضیان و مأموران و وکلا را سرگرم کرده بود و خود را بیش از پیش به گوری که به دوش می کشید فرو تپانده بود.
مرد حتی به کمیسیون اصل نود مجلس نیز شکایت برده بود. دیدم که رییس این کمیسیون نامه ای برای رییس دادگستری تهران می نویسد و در آن ابراز شرم می کند از فاجعه ای که بر این مرد رفته در نظام اسلامی. اما چه سود؟ آخوند کمیسیون اصل نود احتمالاً این نامه را از سرِ سرگرمی نوشته به آخوندی دیگر. وگرنه گریبان می درید و عمامه بر زمین می کوفت. مگر می شود یک نفر را در روز روشن به زندان بیندازند و ثروت کلانش را هپلهیپو کنند ترتیب زنش را هم بدهند و تو به اسم آخوند کمیسیون اصل نود و دادستان و رییس قوه قضاییه، معاون قاضی، قاضی و قاضی و قاضی دست بر دست بسایی و در خلوت و جلوت به خودت بگویی خودمانیم، عجب حکومتی علم کرده ایم ما!
مرد، کارخانه دار بود و ثروتمند. خانه ای داشت در خیابان فرشته ی تهران به مساحت بیش از هزار متر مربع. با همسری و چهار فرزند و زندگی ای آرام. تا این که جوانی به اسم " محمود سهرابی" را به وی معرفی می کنند تا بکارش بگیرد. محمود سهرابی نرم نرم در گوشه های اعتماد مرد جا می گیرد و از همان گوشه ها کار مرد را می سازد. در یک سفر که مرد به راه دوری رفته است، سهرابی به چک های امضاء شده ی داخل گاوصندوق مرد دست پیدا می کند و با هماهنگی و همراهی و همکاری و امضای قاضیان امضادار، مرد را در بازگشت و از همان فرودگاه به زندان می اندازند. با امضای قاضیان شکمی و زیر شکمی و پولپرست، مرد را یکسال و نیم در زندان نگه می دارند. و این یک سال و نیم، فرصت مناسبی بوده برای محمود سهرابی و روبیدن اموال مرد و آمیختن با زن مرد و بردن زنش به جایی که مرد اکنون نمی داند کجاست.
مرد از میان برگه هایی که با خود دارد، برگه های بازجویی از زنش را نشانم می دهد که به پنج بار همبستری با سهرابی اقرار کرده است. و برگه هایی که اعترافات سهرابی در باره ی همبستری و چک های ربوده شده در آنهاست. بهتِ مرد از این است که چرا سهرابی و چاقو کشانش در امنیت کامل همچنان در باند مافیایی خود برای مردان و زنان سرگردان در دستگاه قضایی سفره پهن می کنند و وی خودش سرگردان دستگاههای بی بنیان اسلامی است.
چرا نگویم: دستگاه قضایی ما و خیلی جاهای دیگرِ این نظام هردمبیلِ اسلامی، از محمود سهرابی ها فراوان دارند. سهرابی هایی که رگ ضعف قاضیان و مأموران و اکره های دستگاه قضایی و مسئولان غیر قضایی را نیک می شناسند. اینان بساطی می آرایند و در همان بساط از حضرات با زن و شراب و دود و دم و هدایایی از قبیل سفرهای خارجی و پرداخت پول و به نام کردنِ سند ویلا و اتومبیل، پذیرایی می کنند. در بساط سهرابی ها، هماره چاقو کشانی نیز پرسه می زنند برای عملی کردنِ اراده های ویژه ی سهرابی ها. و اگر قاضی ای و مسئولی تمرد کرد و به خواسته ی سهرابی ها تمکین نکرد، یا با همان چاقو کش ها تیغ کشش می کنند یا با تسلط سهرابی ها به دادسرای انتظامی قضات و هرکجای دیگر، وی را به دوردست ها تبعید می کنند و پرونده را از وی می گیرند و می سپرند به قاضی و مسئولی که اهل دل باشد و دلش برای دختری باکره و زنی زیبا و اتومبیلی شیک و ویلایی با سند منگوله دار بلرزد.
به قول یک پدر شهید، ما اگه ما این عدالت را نخواهیم چه کسی را باید ببینیم؟
محمد نوری‌زاد

۱۳۹۴/۰۳/۱۸

در خلوت حضورت

 ژیلبرت و فردریک

شعر و آهنگ از کاوه رفیعی



سن اعتیاد در ایران به یازده سالگی رسید!؟

یک مقام سازمان بهزیستی هشدار داده که سن اعتیاد در ایران به ۱۱ سالگی رسیده و شمار زنان معتاد نیز به دو برابر افزایش یافته است.


مرتضی موسوی، مدیرکل بهزیستی استان فارس، امروز شنبه دوم خرداد به خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفته که آمارها در مورد شمار معتادان در ایران نگران‌کننده است. بنابراین ، روند مصرف مواد مخدر در ایران از مخدرهای سنتی مانند تریاک به سمت مخدرهای صنعتی و روان‌گردان‌ها به سرعت در حال تغییر است و روش‌های مقابله‌ای در برابر آسیب‌هایی چون اعتیاد جواب نمی‌دهد. این در حالی است که علی مؤیدی، رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر ایران معتقد است مجازات جرائم مواد مخدر باید سخت‌تر شود.
آمارهای رسمی نشان می‌دهد دست‌کم یک درصد از جمعیت ۱۳ میلیونی دانش‌آموزان ایران معتاد هستند. این یک درصد صرفاً شامل دانش‌‌آموزان معتاد می‌شود و شمار دانش‌آموزانی را که به‌صورت تفریحی مواد مخدر مصرف می‌کنند، در بر نمی‌گیرد. شمار کل معتادان در ایران، به‌طور رسمی یک میلیون و ۳۲۵هزار نفر بر آورد می‌شود. به باور کارشناسان مستقل اما شمار واقعی معتادان در کشور به مراتب بیش‌تر از این آمار است. ۱۰ درصد معتادان ایران را زنان تشکیل می‌دهند. این رقم در سال ۸۵، پنج درصد بود و طی چند سال گذشته به بیش از دو برابر رسیده است.

۱۳۹۴/۰۳/۱۶

Bebar (Let It Rain) ببـار

 اوین کوچولوی ناز!
فرشته ی معصوم خداوند!
مطمئنم جات اون بالا خیلی امنتر از اینجاست.
این آهنگ یاد تو کوچولو رو تو قلبم تازه نگه می داره.
من ایمان دارم که تو شادی و داری می خندی.
آرزو می کنم به زودی همدیگه رو در جایی که هیچ اشک و ناله ای نیست، در آغوش پدر آسمانی ملاقات کنیم.


اعتیاد، بزرگ‌ترین گرفتاری کارگران ایران بعد از نان!!؟؟

در ایران از هر سه نفر شاغل، یک نفر اعتیاد دارد!!؟؟

علی شفیعی، عضو انجمن جامعه‌شناسی ایران و قائم مقام دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر، در فروردین ماه ۱۳۹۴، از اعتیاد ۲۰ درصد از کارگران و فعالان حوزه صنعت خبر داد"رکود اقتصادی و رونق اقتصادی هر دو می‌توانند در مصرف مواد مخدر موثر باشند. در دورانی، جامعه ما در حال طی کردن دورانی از رشد شتابان اقتصادی بود. در آن دوران نیاز به نیروی کار مستمر و در دسترس سبب می‌شد که تعداد قابل توجهی از افراد برای بالارفتن کارآیی‌شان به مصرف مواد مخدر روی بیاورند؛ هرچند این کارآیی کوتاه‌مدت بود. در دورانی که جامعه در رکود اقتصادی باشد هم فقر و شرایط بد اقتصادی و روانی بر افزایش مصرف موادمخدر موثرند."

این گفته‌ حمیدرضا طاهری، مدرس مرکز ملی اعتیاد ایران است. این آمار توسط نهادهای دولتی نیز تایید شده است و به این ترتیب و به عبارت دیگر، یک چهارم کارگران در ایران معتاد هستند.
به گفته این مدرس مرکز اعتیاد، در کشورهایی که آمار اعتیاد بالاست از هر ۱۰ کارگر فقط یک کارگر دچار سوء مصرف مواد مخدر است. چه عواملی گرایش کارگران را به اعتیاد تشدید می‌کند و چرا این آمار در ایران نسبت به سایر کشورها بالاست؟ حالا شیوع سوء مصرف مواد مخدر در بین کارگران، بر معضلات آن‌ها از جمله بیکاری، دستمزد پایین، قراردهای سفید امضا و موقت و عدم وجود امنیت شغلی اضافه شده است.

اعتیاد در ایران، از گذشته تا امروز
پیشینه مصرف مواد مخدر در ایران طولانی است. بر اساس پژوهشی که مهدی اختر محققی، در کتاب جامعه‌شناسی اعتیاد ارائه کرده است، در گذشته مصرف تریاک و مواد مخدر در میان رجال و بزرگان برای تسکین دردها رواج داشت اما با کشت وسیع خشخاش قبل از مشروطیت، محصول تریاک ایران در سال ۱۲۸۱ هجری شمسی، به ۱۲ میلیون کیلو رسید.
با پیروزی انقلاب و با وجود قوانین سخت‌گیرانه قضایی در مورد مصرف و توزیع مواد مخدر، سهم ایران از مصرف این مواد در سطح جهان نه تنها کاهش نیافت بلکه نسبت به دوران قبل از انقلاب که برای معتادان کارت مصرف در نظر گرفته شده بود، افزایش هم پیدا کرد. در سال ۱۳۸۰ بیش از ۵۴ درصد کشفیات مواد مخدر مربوط به ایران بود که به عنوان انبار ۷۶ درصد تریاک، ۱۹ درصد هرویین و مرفین و پنج درصد حشیش جهان معرفی شد.
عباس صلاحی، عضو هیات رییسه کمیسیون اجتماعی مجلس در گفت‌وگو با خبرگزاری‌های داخلی در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، در مقابل این پرسش خبرنگاران که آیا مصرف مواد مخدر در میان دانش‌آموزان شیوع پیدا کرده است، گفت که در کاهش سن اعتیاد و افزایش تمایل قشر جوان و نوجوان به مصرف مواد مخدر آن هم از نوع صنعتی شکی نیست. گزارش های مختلفی هم در مورد شیوع اعتیاد در بین زنان و کودکان منتشر شده است که از آمار بالای اعتیاد در میان قشرهای مختلف اجتماعی و رده‌های سنی و جنسیتی حکایت دارد. اگر چه انگیزه‌ها در گرایش به مصرف مواد مخدر ممکن است از فردی به فرد دیگر متفاوت باشد، اما شیوع گسترده آن در یک طبقه یا قشر اجتماعی خاص، ریشه‌ها را از انگیزه‌های فردی فراتر می‌برد. آمارهای ارائه شده از طرف ستاد مبارزه با مواد مخدر در ایران حاکی از آن است که حدود دو میلیون معتاد در ایران وجود دارد که از این لحاظ، ایران در رده بالای جدول کشورهای مصرف کننده مواد مخدر قرار می‌گیرد.
کارگران حدود ۷۰۰ هزار نفر از جمعیت معتاد در ایران را تشکیل می‌دهند. مرگ‌های ناشی از مصرف مواد مخدر دومین عات مرگ بعد از تصادفات در ایران است. به گفته وزیر کشور در خرداد ماه ۱۳۹۳ روزانه ۹ نفر در ایران جان خود را به خاطر مواد مخدر از دست داده‌اند.

شرایط دشوار کار و گرایش کارگران به مواد مخدر!؟
ابراهیم، ۲۷ سال دارد و کارگر معدن است. او ازدواج کرده و ۲ فرزند دارد. از ۱۹ سالگی در اعماق زمین، زغال سنگ استخراج می‌کند. ابراهیم روزانه ۱۲ ساعت در معدن کار می‌کند و در پایان ماه حقوق کمی دریافت می‌کند، حقوقی که به گفته خودش با تاخیر چند ماهه پرداخت می‌شود.
ابراهیم از ۲۲ سالگی مواد مخدر صنعتی مصرف می‌کند و ادعا می‌کند که مصرف این مواد توان روحی‌اش را برای تحمل شرایط سخت کار در معدن بالا می‌برد. او در پاسخ به این سوال زمانه که چرا با آغاز کار در معدن شروع به مصرف مواد مخدر کرده است چنین می‌گوید. "شما تاکنون به معدن زغال سنگ آمده‌اید؟ تا به حال این تجربه را داشته‌اید که ساعت‌ها در عمق چند صد متری زمین به سر ببرید؟ این زندگی من از ۱۹ سالگی است و شما نمی‌توانید از من بپرسید چرا معتاد شده‌ام. دسترسی ما به مواد مخدر سریع‌تر از آن است که شما فکرش را بکنید. اگر کارگری هم معتاد نمی‌شود به این دلیل است که چند ماهی در معدن می‌ماند و کار می‌کند و نمی‌تواند شرایط سخت کار را بپذیرد و می‌رود. کارگران با‌سابقه هم بعد از مدتی به هزار مرض گرفتار می‌شوند و اگر مصرف نمی‌کنند شاید دلایل خاص خود را دارند. اما فقط می‌توانم این را بگویم که من [در مصرف] تنها نیستم."
حسن ۴۷ ساله هم کارگر معدن زغال سنگ است و در همان معدنی کار می‌کند که ابراهیم در آن مشغول به کار است. او تقاضای بازنشستگی داده اما هنوز با بازنشستگی‌اش موافقت نشده است. حسن می‌گوید که در طول ۱۸ سالی که در معدن زغال سنگ کار کرده است به مواد مخدر نزدیک نشده، اما معتقد است که به دلیل شرایط دشوار کار در معدن، روز به روز به آمار کارگران معتاد افزوده می‌شودکار در معادن زغال سنگ به صورت متناوب در طول سال انجام نمی‌شود و شش یا هفت ماه به دارازا می‌انجامد. دستمزد پرداختی هم به کارگران منظم نیست و با چند ماه تاخیر پرداخت می‌شود. به همین دلیل کارفرما ترجیح می‌دهد حرفی نزند و مقابله‌ای نکند. کارگر چند ماه مفت و مجانی برایش کار می‌کند و بعد از چند ماه هم معلوم نیست که دستمزدش پرداخت می‌شود یا نه. کارفرما به این سود فکر می‌کند.

بنا بر گزارش‌های سازمان بهزیستی ایران، مصرف مواد مخدر علاوه بر مراکز صنعتی اصفهان، در عسلویه نیز شایع است. منطقه ویژه اقتصادی عسلویه، هزاران کارگر را در خود جای داده است و این کارگران در کمپ‌های مختلف مستقر شده‌اند.
زندانیانی که به جرم قاچاق مواد مخدر به اعدام محکوم می‌شوند بیش‌ترین آمار اعدامی‌های ایران را به خود اختصاص داده‌اند. با وجود تمام قوانین سخت‌گیرانه دولت‌ها در ایران اما روند مصرف و توزیع مواد مخدر متوقف نشده است. شرایط سخت کار، تورم و رکود اقتصادی که بر زندگی کارگران حاکم است، از عوامل سوق دهنده آن‌ها به سوی مصرف مواد مخدر است. امری که به نظر می‌رسد به دلیل دسترسی آسان به مواد مخدر برای افراد مصرف‌کننده، ساده‌تر از آن‌چه تصور می‌شود، اتفاق می‌افتد. با وجود این صحبت‌ها اما تاکنون آمار مشخصی از طرف نهادهای رسمی و دولتی در مورد میزان کارگران معتاد در معادن منتشر نشده است.
طرح شیوع‌شناسی مواد مخدر که با همکاری وزارت تعاون، رفاه و کار اجتماعی و ستاد مبارزه با مواد مخدر از سال گذشته آغاز شده و هنوز هم به اتمام نرسیده است، تحقیقات خود را از کارگران صنعتی اصفهان آغاز کرد. میزان شیوع اعتیاد در کارگران صنعتی اصفهان به میزان ۲۵ درصد اعلام شد و در برخی از مراکز صنعتی به ۳۰ درصد هم رسید.
لطف‌الله، کارگر کارخانه فولاد در اصفهان، ۵۲ سال دارد. او هفت سال است از همسرش جدا شده و دور از خانواده و فرزندانش زندگی می‌کند. این کارگر کارخانه فولاد ۱۷ سال است که به تریاک اعتیاد دارد و ۲۳ سال است که در مراکز صنعتی اصفهان مشغول به کار است. لطف‌الله معتقد است که عوامل فرهنگی هم در اعتیاد دخیل هستند و این مساله را مربوط به کل جامعه می‌داند. او در این‌باره می‌گوید: «در استان‌های مرکزی ایران مصرف تریاک خارج از عرف نیست. معتاد بودن من ربطی به اشتغالم در کارخانه فولاد ندارد. من اولین بار ۱۶ سالم بود که در حضور پدرم تریاک مصرف کردم. کسی هم اعتراضی نداشت. عموهایم هم مصرف می‌کردند. در میان پزشکان و رانندگان هم معتاد زیاد است. نمی‌توان فقط این مساله را به کارگران محدود کرد. یک گرم تریاک با هزینه زیادی تامین می‌شود، اما مواد مخدر صنعتی مثل نقل و نبات ریخته و فراوان است. تهیه این مواد ارزان است و هزینه‌ای هم ندارد. من در همین شهرک صنعتی ده‌ها پخش‌کننده مواد مخدر را می‌شناسم که راست راست راه می‌روند و کسی کاری به آن‌ها ندارد."
رضا.ف، ۳۴ ساله، از یکی از استان‌های شمالی ایران برای آرماتوربندی به عسلویه آمده است. او مصرف مواد مخدر را در کمپ‌های کارگری عسلویه بی‌رویه می‌داند و می‌گوید: «با یک گردش شبانه در این کمپ‌ها هم می‌توانید خرید و فروش مواد مخدر را ببینید و هم مصرف آن را نظاره‌گر باشید. هیچ‌گونه برنامه‌ای از طرف دولت برای سامان‌دهی این کمپ‌ها صورت نگرفته است: «مسئولان شرکت‌های پیمانکاری و کارفرماهای دولتی به خوبی از این وضع آگاه هستند و هیچ مقابله‌ای هم با پخش‌کنندگان مواد مخدر نمی‌کنند. من یک بار با چشمان خودم دیدم که یکی از این توزیع‌کنندگان با گزارش کارگران دستگیر شد و چند روز بعد همان شخص در کمپ مجاور به توزیع مشغول شد."

۱۳۹۴/۰۳/۱۵

به تو محتاجم Be To Mohtajam



مردم از ترس شلاق به مراکز ترک الکل مراجعه نمی‌کنند!؟

سازمان بهداشت جهانی بهار سال گذشته گزارشی درباره مصرف الکل در دنیا منتشر کرد. گزارش نشان داده که ایران در بین ۱۹۰ کشور رتبه ۱۶۶ مصرف سرانه الکل را دارد. بر اساس این گزارش بلاروس، مولداوی و روسیه بیشترین سرانه مصرف الکل در جهان را دارند. بر پایه این گزارش، ایران همچنین کشور نوزدهم دنیا از نظر میزان مصرف بالای الکل به ازای هر مصرف‌کننده است. گزارش منتشر شده توسط سازمان بهداشت جهانی می‌گوید که هر مصرف‌کننده در ایران، سالانه ۲۵ لیتر الکل مصرف می‌کند که این رقم دو برابر یک شهروند آمریکایی و حتی بیشتر از شهروندی روسی است.


 یک مسئول سابق سازمان بهزیستی ایران از بیشتر شدن رجوع مردم به مراکز ترک اعتیاد و الکل خبر داده و گفته که مردم از ترس شلاق خوردن به مراکز ترک الکل رجوع نمی‌کنند. سایت فرارو در گزارشی که درباره مراکز ترک اعتیاد و الکل در ایران منتشر کرده به‌نقل از فرید براتی‌سده، روان‌شناس، کارشناس حوزه اعتیاد و رئیس‌ سابق پیشگیری و درمان اعتیاد سازمان بهزیستی ایران نوشته است: «تماس‌ها برای ترک الکل نشانه خوبی است، البته باید این اطمینان به ترک‌کنندگان داده شود که به دلیل رجوع آن‌ها برای ترک، مجازات شرعی در انتظارشان نخواهد بود. از آن‌جایی که مصرف الکل به لحاظ شرعی با اشکال روبه‌روست و در شرع جزای آن حد است، ممکن است بسیاری از مردم از ترس برخورد و شلاق خوردن به ترک آن در این مراکز مبادرت نورزند."
طبق ماده ۱۶۵ قانون مجازات اسلامی در ایران، «خوردن مسکر (نوشیدنی مستی‌آور) موجب حد است. اعم از آن‌که کم باشد یا زیاد، مست کند یا نکند، خالص یا مخلوط باشد به حدی که آن را از مسکر بودن خارج نکند." بر اساس ماده ۱۶۶ قانون مجازات اسلامی «حد مسکر بر کسی ثابت می‌شود که بالغ و عاقل و مختار و آگاه به مسکر بودن و حرام بودن آن باشد." ماده ۱۷۴ این قانون نیز می‌گوید «حد شرب مسکر» در صورت اثبات برای مرد یا زن ۸۰ تازیانه است و اگر فرد غیرمسلمان باشد در صورت تظاهر به «شرب مسکر» به ۸۰ تازیانه محکوم می‌شود. با این حال رئیس‌ سابق پیشگیری و درمان اعتیاد سازمان بهزیستی می‌گوید نگرانی‌ای در این زمینه وجود ندارد. او می‌گوید در دیداری که با برخی از علمای دینی و روحانیون داشته، آن‌ها گفته‌اند از آن‌جایی که افراد معتاد به الکل قصدشان ترک‌کردن است و به مراکز درمانی مراجعه می‌کنند، «حد» برای آن‌ها مجاز دانسته‌ نمی‌شود.
فرید براتی‌سده اما از اختلاف‌نظر بین برخی علمای دینی در این رابطه نیز می‌گوید و می‌افزاید: «می‌توان با جلسات و مشورت‌هایی شرایط کشور را توضیح داده و برای پیشگیری از مشکلات بیشترِ ناشی از اعتیاد به الکل، حد زدن بر افراد معتاد به الکل را حذف کرد." با وجود ممنوعیت مصرف و خرید و فروش الکل در ایران، برخی گزارش‌ها از حضور بیش از ۲۰۰ هزار فعال در بازار مشروبات الکلی در ایران خبر می‌دهنددر حالی‌که در کشورهای اروپایی فروش و استفاده از مشروبات الکلی برای جوانان زیر ۱۸سال ممنوع است و برای افراد خاطی مجازات‌های سنگین در نظر گرفته شده، در ایران ۱۷ تا ۳۵ ساله‌ها اصلی‌ترین مصرف‌کنندگان الکل هستند.
http://www.radiozamaneh.com/220697

۱۳۹۴/۰۳/۱۲

I know Him as my God من او را خدا دانم

By Sarah Fard



گور لوکس خمینی!؟

گور لوکس و اشرافی خمینی در بهشت زهرا مجموعه ای است شامل ۶۰۰ هزار متر مربع بنای سرپوشیده به درازای یک کیلومتر و پهنای بیش از نیم کیلومتر است که مانند آن در هیچ یک از بناهای مذهبی جهان، چه اسلامی، چه مسیحی، چه یهودی و چه مذاهب غیرتوحیدی نمی‌توان یافت. از  زمان مرگ خمینی در خرداد شصت و هشت تاکنون مبالغ کلانی بالغ بر دهها میلیارد دلار برای آن گور موسوم به مرقد خمینی از دارایی عمومی ایرانیان هزینه شده است. هزینه های افسانه ای آن گور به اندازه ای کلان است، که در رسانه های جهان به گران ترین مقبره ی جهان شهرت یافته است. تنها در نخستین سال مرگ خمینی دو میلیارد دلار برای ساخت گور خرج شد. گور خمینی گذشته از پانزده هزار مترمربع فضای سرپوشیده و شبستان اصلی با مساحت ششصد هزار مترمربع، دارای پارکینگ، زائرسرا، هتل پنج ستاره، فروشگاه زنجیره‌ای، شهربازی و بسیاری تأسیسات دیگر می باشد.





ابعاد شبستان اصلی 124 در 124 متر به تعداد پیامبران و گور در مرکز آن قرار دارد که روی آن ضریح و گنبدی در بالای آن طراحی شده. پایه گنبد در ارتفاع 42 متری و رأس گنبد در ارتفاع 57 متری قرار دارد. ارتفاع علم بالای گنبد که پرچم روی آن قرار دارد 68 متر است. در چهار سوی حرم  چهار گلدسته به سبک معماری شیعی هر یک به ارتفاع 92 متر است. چهار گنبد فیروزه‌ای که با گنبد اصلی روی هم 5 گنبد به نشانه پنج تن آل عبای شیعه نیز طراحی شده است. افزون بر اینها دو شهرک تبلیغاتی آفتاب و سلامت در کنار گور ساخته شده است. به گزارش شهرداری تهران، برای ساخت شهر آفتاب به عنوان شهرک حوزه علمیه ۸۰۰ میلیارد تومان بودجه هزینه شده است. به تازگی حتا برخی از وابستگان رژیم جمهوری اسلامی نیز از هزینه های نجومی صرف شده برای گور خمینی در شرایط کنونی کشور به صدا درآمده اند. سایت اصولگرای جهان نیوز در گزارشی با عنوان کاخی که به نام امام خمینی ساخته‌ شده است، از اشرافیت حاکم بر گور خمینی نوشته است. آخوند مسیح مهاجری، مدیر روزنامه جمهوری اسلامی، چنین گفته است. "در مسیر رفت، به هتل، تالارها،‌ پاساژها، فروشگاه‌ها، گلدسته‌ها، گنبدهای کوچک و بزرگ و سایر ساخت و سازهای پرزرق و برق که در مجموعه‌ای با عنوان حرم امام خمینی ساخته شده، خیره شده بودم و بدون آن‌که ذره‌ای تردید کنم آن‌ها را وصله‌های ناچسبی برای حرم امام خمینی یافتم. اما هنگامی که آن تونل و آن فضای وسیع و پرهزینه زیرزمین را دیدم . . ."
تاکنون تنها چندین بار گنبدهای طلا کاری شده گور تعویض  و گنبدهای مجلل تر و گرانبهاتری بجای آنها نصب گردیده است. هزینه کردن نجومی از ثروت مردم ایران برای گور رهبر پیشین رژیم جمهوری اسلامی در شرایطی است که به گزارش رسانه های حکومتی جمهوری اسلامی هفتاد درصد از مردم ایران دچار گرسنگی شکمی یا سلولی (تغذیه ناکافی) بوده و هشتاد درصد از مردم  زیر خط فقر نسبی و چهل درصد زیر خط فقر مطلق زندگی می کنند و بیش از بیست و پنج درصد از ایرانیان زاغه نشین هستند. بی گمان ولخرجی رژیم جمهوری اسلامی از دارایی ملی ایرانیان برای گور بنیانگزار این رژیم، افزون بر خشنود سازی بازماندگان و پیروان خمینی، با هدف فراهم آوردن شکوهی دروغین برای رژیم جمهوری اسلامی و افزایش اقتدار روانی و ماندگاری انجام می گیرد.
کاوه جویا  http://www.iranglobal.info/node/46865

۱۳۹۴/۰۳/۱۱

Ivette & Gilbert "Dar Masih Azadist"



گلشیفته، فخر هنرمندان ایران!؟

گلشیفته فراهانی، بازیگر ایرانی، که در جشنواره کن امسال حضور داشت، در جلسه ویژه ای با عنوان زنان در حرکت، که به همت موسسه کرینگ و مجله هالیوود ریپورتر برگزار شد، درباره حضور خود در سینمای ایران، مهاجرت و کار در سینمای فرانسه و هالیوود سخنرانی کرد.


گلشیفته ه ابتدا از تولد و کودکی اش گفت. "تولد در این کشور همه چیز را شکل داد، این که من چه هستم و که هستم از همان جا شکل گرفته. من در یک خانواده هنری به دنیا آمدم. پدرم بازیگر و کارگردان تئاتر است، مادرم نقاش است، خواهرم بازیگر است و برادرم موسیقی کار می کند و نقاشی هم می کند. من موسیقی می خواندم و اصلاً سینما را دوست نداشتم. وقتی که بچه بودم با پدرم به سر صحنه فیلم ها می رفتم و اصلاً خوشم نمی آمد و فکر می کردم اینها چه می کنند؟ وقتی چهارده سالم شد، یک جوری به سمت سینما هل داده
آخرین فیلم خانم فراهانی "دو دوست" نام دارد که به کارگردانی لویی گارل در بخش هفته منتقدان در جشنواره کن نمایش داده شد. در این فیلم فراهانی نقش دختری به نام مونا را بازی می کند که در زندان است و روزها با گرفتن مرخصی به شهر می آید.
گلشیفته فراهانی در این جلسه ابتدا از تولد و کودکی اش گفت. "تولد در این کشور همه چیز را شکل داد، این که من چه هستم و که هستم از همان جا شکل گرفته. من در یک خانواده هنری به دنیا آمدم. پدرم بازیگر و کارگردان تئاتر است، مادرم نقاش است، خواهرم بازیگر است و برادرم موسیقی کار می کند و نقاشی هم می کند. من موسیقی می خواندم و اصلاً سینما را دوست نداشتم. وقتی که بچه بودم با پدرم به سر صحنه فیلم ها می رفتم و اصلاً خوشم نمی آمد و فکر می کردم اینها چه می کنند؟ وقتی چهارده سالم شد، یک جوری به سمت سینما هل داده شدم. همه زندگی من همین طور بوده. داریوش مهرجویی از من خواست که در فیلمش بازی کنم و از آن پس به سمت سینما هل داده شدم."
خانم فراهانی سال های زیادی در ایران به بازیگری مشغول بود، اما بازی در فیلم هالیوودی "یک مشت دروغ" در کنار لئوناردو دی کاپریو سرنوشت او را تغییر داد: "من داشتم در سینمای ایران کار می کردم که ناگهان به طور تصادفی ریدلی اسکات با بازیگران خاورمیانه تماس گرفت و سرانجام من انتخاب شدم در حالی که آنها به طور قانونی نمی توانستند با یک بازیگر ایرانی قرارداد ببندند چون ایران در تحریم بود. در نهایت یک استثنا قائل شدند و من در آن فیلم بازی کردم. قبل از این که نمایش فیلم آغاز شود، دولت ایران واکنش نشان داد. وقتی برگشتم به ایران گذرنامه ام را گرفتند و دوران سختی را گذراندم. باید به تمام سوال ها در این باره که چرا انتخاب شدم و با چه کسانی کار کردم و کدام "جاسوس" پشت پرده بود، جواب می دادم."
گلشیفته فراهانی می گوید که تصور نمی کرد مجبور شود از ایران خارج شود، اما با ادامه مشکلات، ممنوعیت خروج از کشور و از دست دادن بازی در یک فیلم هالیوودی دیگر و ادامه بازجویی ها مجبور شد از ایران خارج شود: "با داستان های زیادی بالاخره موفق شدم در سال ۲۰۰۸ با گذرنامه از ایران بیایم بیرون. وقتی که می آیی بیرون، یک افتادن بزرگ آغاز می شود و من فکر می کردم سینما برای من تمام می شود. من حتی زبان فرانسه بلد نبودم، اما بعد همه چیز رفته رفته تغییر کرد و حالا می بینید که اینجا هستم. برای این ماجرا مدیون بازجوها و دولت ایران هستم. متشکرم!"
او در جواب سوالی درباره ارجحیت محتوای سیاسی و اجتماعی فیلم یا ارزش هنری آن گفت: "من فقط دوست دارم فیلم های زیبا بازی کنم. اما برخی فیلم ها در جاهایی مثل افغانستان اتفاق می افتند و داستان زنانی را روایت می کنند که با آنها خیلی بد رفتار شده، و نیاز هست که بازی شوند. من دوست ندارم کاری سیاسی انجام دهم اما هر کاری می کنم خودبخود سیاسی می شود. در این باره حرف می زنند که فلان چیز را پوشید یا برهنه شد و همه چیز سیاسی می شود. راه رفتن آدم هم سیاسی می شود."
خانم فراهانی می گوید به سیاست علاقه ای ندارد: "اما وقتی از خاورمیانه می آیی، همه چیزت سیاسی می شود. کسی نمی گوید که مادام بووآری نماینده فرانسه است، چون ما درباره فرانسه می دانیم. اما در مورد کشور من چون اطلاعات زیادی نیست، همه فکر می کنند هر کاری که می کنی نماینده ایران می شوی. اما اصلا این طور نیست. همه فکر می کنند ما که به دنیا آمدیم روسری سرمان بود، اما این طور نیست. رنگ پوست و موی مشکی و لهجه ات هم به همه این تصورها دامن می زند و در گرفتن نقش اهمیت دارد. اما فکر می کنم این مرز فیلم های سیاسی را رد کرده ام. همان طور که در این فیلم آخرم، "دو دوست"، می بینید هیچ چیز سیاسی ای نیست."
گلشیفته فراهانی اشاره کرد که با وجود بازی در فیلم های مختلف در ایران، هیچ گاه با هیچ فیلمساز زنی در ایران کار نکرده و بازی او در فیلم های کارگردانان زن نظیر مرجان ساتراپی به دوره کاری او در سال های بعد از ایران برمی گردد.
او تنها بازیگر شناخته شده سینمای پس از انقلاب است که در جلوی دوربین نیمه برهنه و برهنه شد. اولین بار ویدئویی که مراسم سزار در فرانسه از چهره های با استعداد ساخته بود، او را نیمه برهنه به نمایش گذاشت. این ماجرا جنجال زیادی به پا کرد و موافقان و مخالفان خاص خود را داشت.
مجری جلسه درباره عکس های برهنه فراهانی از او پرسید و او جواب داد: "داستان طولانی ای است... اگر صادق باشم باید بگویم که در آن ویدئوی جایزه سزار چیزی که به من گفتند این است که نما از بالای سینه ام است، اما بعد دیدم که از زیر سینه گرفته اند. این چیزی است که واقعا اتفاق افتاد. همه این اتفاقات بعدا افتاد و من شدم سمبل ژاندارک برای آزادی، چون فقط نمی دانستم. اما زندگی من همیشه این طور بوده؛ پریدن از روی صخره ای که نمی دانی کجا فرود خواهی آمد. خیلی وقت ها حتی نمی دانم که از صخره پریده ام."
فراهانی می گوید: "من در آن زمان دوره خیلی بدی داشتم و شاید یک روز درباره آن چیزی بنویسم. من زخمی بودم. وقتی از ایران بیرونم کردند، من زخمی شدم، چون کار و خانواده ام را از دست دادم. بعد ماجراهای آن ویدئو پیش آمد و من دوباره زخمی شدم. سه ماه بعد پروژه عکاسی پیش آمد و من که زخمی بودم می خواستم بگویم این بدن من است، مشکل شما چیست؟ به من نگاه کنید! چیزی آنجا نیست. چرا از زن ها می ترسید؟ فکر می کنم دلیلش ضعف مردهاست که زن ها را زیر فشار می گذارند. این عکس ها همان زمان چاپ نشدند؛ دو سال بعد به چاپ رسیدند. دیگر آن قضیه برای من تمام شده بود و خشمم تمام شده بود و اگر آن موقع می خواست اتفاق بیفتد می گفتم نه. دیگر لزومی نداشت که خودم را باز آماج دشنام قرار دهم. وقتی که چنین اتفاقی می افتد، من واقعا مریض می شوم و باید روی تختخواب بخوابم. به هر حال نشان دادن بدنم مانیفیستی برای یک حرکت نیست. در این فیلم آخرم، مونا حمام می کند و طبیعتاً کسی با تی شرت حمام نمی کند. اگر کسی از این بدش می آید، مشکل خودش است و نه من. من شغلم را به عنوان بازیگر انجام می دهم. شما بیرونم کردید، حالا چه می خواهید؟"
فراهانی در جواب سوالی در این باره که می تواند به ایران برگردد یا نه، گفت: "فکر می کنم همه می توانند به ایران برگردند حتی همسر شاه، اما این که بعد چه اتفاقی می افتد کسی نمی داند! برای این که روزی من بتوانم به ایران برگردم نیاز به یک اصلاح خیلی بزرگ هست."
http://www.iranglobal.info/node/46831